یکی دیگه از اون "چرا"های تا بی نهایت بی جواب...

 

سر و وضع مناسبی نداشتن. هر دوشون تپل بودن و چشماشون حالت طبیعی نداشت. اما نگاهشون سالمه سالم بود. پسره 14 15 ساله میزد و آقاهه نزدیک چهل.

اومد و جلوی میزم واستاد و پرسید شما کسی رو واسه نظافت پله ها نمیخواین؟ از خودم بدم اومد که قلبم به تپش افتاد و ازش ترسیدم.. از خودم بدم اومد که جوابی جز نه نداشتم که بهش بدم.. از خودم بدم اومد که هیچ کار از دستم براش برنمیومد..

میدونم امثال اینها کم نیستن و تو دنیای ما رابینهودی وجود نداره و اگه هم باشه نمیتونه دست همه ی اینها رو بگیره... میدونم همه ی چیزایی که حوصله ی تایپ کردنشون رو ندارم و همگی میدونیم...

اما دلم گرفت...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : لعنتی