تا حالا انقدر احساس بی پناهی نکرده بودم!

 

هی با خودم تصمیم میگیرم بیام و یه پست بذارم و بگم یه مدتی نیستم. بعد که روی ارسال مطلب جدید کلیک میکنم و این صفحه ی سفید رنگ جلوم باز میشه با خودم میگم اگه اینجا رو هم از خودم دریغ کنم چی برام میمونه پس؟! بعد باز فکر میکنم میبینم تو دنیای مجازی شدم یه دختر نق نقو که از زمین و زمان میناله، که یه روز خوبه و هزار سال داغون، که هیچ حرف خوب یا به درد بخوری برای گفتن نداره، یا نمیدونم چی، اما هر چی که هست این بی پروایی که هستم رو دوست ندارم، بعد با خودم میگم برم یه بلاگ دیگه درست کنم و اونجا انقدر غر غر کنم تا بترکم، اما خیلی زود پشیمون میشم، اصلا دیگه هیچ بلاگی رو بدون دوستای فوق العاده ای که اینجا پیدا کردم نمیخوام.

چه کار کنم پس؟! خصوصی بنویسم بعد به هیچ کس پسورد ندم؟! یا اصلا چطوره بنویسم ولی اول هر پست با فونت قرمز بلد بنویسم لطفا نخوانید این چرت و پرت های صد من یک غاز را، بعد کامنتینگم ببندم!

هووووووووووووف... اصلا این روزها با همه چیز درگیرم. از پنجشنبه تا همین دیشب ثانیه ای چشمام خشک نبود! جدی میگم! اصلا بند نمیومد اشکام. سه روز سخت و لعنتی. از همه چیز و همه کس درمونده شده بودم. کارم رو هم ترک کرده بودم اما انقدر از همه ی نمایندگی ها بهم زنگ زدن که باز گوشام مخملی و خاکستری و دراز شد و الان دارم از محل کارم آپ میکنم. البته نیمدم که بمونم. اومدم که با آقای ق یه صحبت درست و حسابی داشته باشم و بگم که هی آقای محترم، اگه به روی خودم نمیارم، اگه همش لبخند میزنم، اگه ناخنامُ میجوم که از هیچ کس و هیچ شرایطی گله نکنم، اگه به جای بحث کردن سکوت میکنم،اگه مثل همه صدام بلند نیست، اگه مدیر و منشی و راننده و همه برام دقیقا به یک اندازه محترم هستن، اگه جواب های رو با هووی نمیدم، معنیش این نیست به به همه چیز عالیه. همیشه بدم میومده از کسایی که موقع منافعشون سرشون مثل کبک زیر برف بوده و وقتای دیگه عین عقاب تیز بین میشن. اولش اومدم سر این کار که سرگرم شم و آروم، چون از تو اجتماع بودن همیشه لذت بردم، چون دوست داشتم ببیشتر از قبل روی پای خودم باشم اما چی نصیبم شد؟! اینکه تو سه روز دقیقا چهار کیلو کم کنم و پای چشمام انقدر گود بیوفته و لرزش بدنم برگرده و رنگم زرد شه که صورتم عین کسایی شه که از یه بیماری جسمی حاد رنج میبرن. بله درسته مشکل خودم هستم که زود رنجم، که حساسم، که ناراحتیامُ تو خودم میریزم. اما دلیل نمیشه که خودم=مشکلم رو حل نکنم.

امروز همه ی حرفامُ میزنم.

حتی اگر با ترک کردن این کار بعدها هزار بار خودمُ لعنت کنم بابت این تصمیمم، بهتر از اینه که روزهایی مثل سه روزی که بهم گذشت رو تو آینده م پیست کنم. فکر میکنم میشه واسه کاری که بهت احساس خوبی میده جون داد اما کاری که فقط جونت رو میگیره...؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، مای جاب