نگارنده ی این پست در حد مرگ عصبیست!

 

بعدتر نوشت: شک ندارم که یه روز با خوندن امثال این پستم خنده م میگیره و میگم چقدر فکرم کوچولو و سطحی بوده!

پست قبل رو که میخونم و یاد حس و حال اون روزم میوفتم خندم میگیره! خیلی بده که روز به روز دارم حساس تر و زود رنج تر میشم. اعتراف میکنم که تحمل اکثر آدم ها برام سخت شده. حتی همین الان دارم با ترکیبی از بغض و  خنده تایپ میکنم! بازم حرصیم! اینبار هم از آقای ق هم از آزی (همکارم). پسر عمه م همیشه میگه آدم زرنگ اونیه که نشون بده خیلی داره کار میکنه اما در واقع هیچ کار نکنه. آزی از اون دسته آدمای فوق العاااااده زرنگه. الان بی نهایت کفریم چون عین یه احمق تمام مسئولیت هاش رو دارم انجام میدم و اون فریاد من من ش تو هواس! واااای الان که یادم میاد دلم میخواد خفه ش کنم که با اون لحن مغرورانش میگفت "من یه مدیر خیلی مرتب، منظم، دقیق، وظیفه شناس و منظبتم و از آدمایی که از زیر کار در میرن متنفرم" وای وای وای باز من حرصی شدم... حس میکنم یه بی پروام که کفشای سبز پوسیده با مانتوی سورمه ای و مقنعه ی مشکی اما مهم ترین چیزی که تو ظاهرش تو چشم میزنه گوش های دراز خاکستری مخملیشه. با اینکه ادعام میشه رو راست و رک هستم اما  نود و هشت درصد مواقع مثل کسایی که ازشون انتقاد میکنم میفهمم و هیچی نمیگم.

دقیقا حس میکنم دارم به زور جام دادن تو یه فضای کوچیک و من مثل یه بادکنک هر ثانیه بزرگتر و بزرگتر میشم... واقعا چرا باید وقتمُ به جای درس خوندن بذارم برای کار و در عین حال روحم عذاب بکشه؟ خداییش احمق نیستم که این کارو ادامه بدم؟

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : مای جاب ، دیلی