بابا ما سورپرایز نخوایم باید کیُ ببینیم دقیقا!؟

 

بچه ها ازم قول گرفته بودن که به محض برگشتنم از مسافرت برنامه بذاریم و بریم بیرون. همه ی قرارا رو فیکس کرده بودن که دوشنبه ساعت 7 فلان جا، بعدشم بریم فولان جا قُلقُل و بعدترشم بریم فیلان جا واسه شام و اینا. بعد توجه کنید، بچه ها این قرارها رو تنظیم کردن و من شخصا فقط به خاطر احترام و اینا قبول کرده بودم. بعد دقیقا همین بچه ها یهو ساعت شیش و پنجاه و نه دقیقه (!) دونه دونه زنگ زدن و خبر دادن که اِل شده و بِل شده و نمیتونن بیان!

میتونین قیافه ی بی پروا رو تصور کنین که نمیدونه الان با آقای ق، که تنها کسیه که کنسل نکرده و اومده، کجا قراره برن!

بله، من هر چی خودمُ چنگ زدم و کوبوندم تو در و دیوار آقای ق قبول نکرد که ما هم پاشیم بریم خونه هامون و حتی بهم گوشزد کرد که رفتارم فوق العاده دور از ادبه و این ها! گویا کل برنامه این بوده که بچه ها تصمیم داشتن بی پروا رو سورپرایز کنن و درست موقعی که اصلا فکرشُ نمیکنه براش تولد تاریخ گذشته (!) بگیرن که اینگونه پیش میره...

الان من یه مشکلی دارم! اونم این که خیلی بی دلیل حس بدم به آقای ق زور به روز بیشتر میشه و هر وقت میبینمش حرص میخورم! این بنده خدا حرف میزنه من حرص میخورم، راه میره من حرص میخورم، اصلا اسمشُ میشنوم حرص میخورم! بعد فکر کنین ما دوتایی بریم بیرونآخ! و الان بیشتر از همه از این حرص میخورم که اون چند ساعت کلی بهم خوش گذشت! و هزار برابر بیشتر حرص میخورم که بهم هدیه داد! و صد هزار برابر بیشتر حرص میخورم همه جز خودم(!) معتقدن که کادویی که بهم داده خیلی خوشکل و ایناس! البته نه اینکه بخوام کارشُ بی ارزش کنما، نه، مشکل از منه، به هر چیزی که ربط به این طفلک داره حساسیت دارم!

وای خدا من حتی الان از تایپ کردن این پست دارم حرص میخورم!!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی