به من هم زندگی میداد هم اون که منو میکشت بود..

 

دلم میخواد زانوهامُ بغل کنم سرمُ بذارم روشون و بگم..

از همه چیز..

از همون اول..

از اون ته ته های ذهنم..

حتی از اون روزا که سنم یک رقمی بود..

از اون سال که پیش دانشگاهی بودم..

از شهریور 87 و همه ی روز های مهر و آبان همون سال..

تا همین امشب..

دلم میخواد زانوهامُ بغل کنم و حرف بزنم بجای اینکه دستمُ بذارم زیر سرم و با یه دنیا بغض جمله های بی معنی و بی سر و ته تایپ کنم..

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : لعنتی