کاش زودتر برن بمیرن این حس های لعنتی

 

هر قدر هم سعی کنم منطقی/قوی/عاقل باشم این جزئی از وجودمه که یهو کم میارم، یهو فرو میریزم بعد میشینم بالا سر خودِ داغون و له شدم و فکرم به هیچ جا نمیرسه، این جور مواقع زمان هم انگار سر لج داره! هر ثانیه متناظر با یک قرن میشه!

صبح فقط اومده بودم سرکار که تموم کنم همه چیزو، سماجت وار دنبال بهونه بودم. میدونستم تصمیم درستی نیست. ولی دیگه حالم از همه چیز به هم میخورد. دلم میخواست خودم باشم و خودم. بشینم تو اتاقم و درس بخونم و بعدشم هر چی که شد،شد.

کتابی که با خودم آورده بودم رو باز کردم. به خودم قول داده بودم از اول بخونمش و هیچ نکته ای رو جا نندازم. اَه.. لعنتی، فصل اولش با مبانی ریاضی شروع میشد، یاد ترم یک افتادم و مبانی ریاضی و استاد فلانش، من با این استاد هیچ درسی رو پاس نکردم! استاد ر برای من معنی حذف درس رو میداد و جالبه که جز اون درسا هیچ درس دیگه رو هیچ وقت حذف نکردم. زیر قولم نزدم، شروع کردم.. به صفحه ی 21 که رسیدم درونم آروم تر شده بود.. انگار ریاضی لعنتی که حالم ازش به هم میخورد و دلم نمیخواست دیگه هیچ وقت سمتش نرم بهتر از هر عامل دیگه بلد بود که چجوری به ذهن آشفته ی من نظم بده!! چه نتیجه گیری حرص در بیاری!! خیلی خوب بلدم که هر کسی رو، دقیقا هر کسی رو عاشق این ریاضیات لعنتی کنم الا خودم!! اصلا با همه ی وجودم دوست دارم بزنم تو دهنش!! نگا از چی به کجا رسیدم!!

کتاب بستم و سعی کردم دونه دونه، گره هایی که تا یک ساعت قبل حتی با دندون هم نتونسته بودم باز کنم رو این بار حل کنم...

پتروس، ارشد، بابا، خونه ی جدید، حقوق، الف، حساب بانکی، کلاس زبانم، چکی که فراموش کردم بگیرم، تیپم که اقتضاح شده، ایلگار، هانا و ...

یکم آرومترم، از اون آروم شدنایی که میدونم دوباره پسفردا که میخوام بیام سرکار باز هم به نیت ول کردن کارم دفتر رو باز میکنم!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، لعنتی