میخوام فکر کنم همچین اتفاقی فقط یه خواب بوده، یا توهم و خیال...

 

از شب قبل خوب نبودم و خیلی بد خوابیده بودم. بیدار که شدم بعد از یکم وقت تلف کردن و دور خودم چرخیدن دیدم نه، اینجوری نمیشه... رفتم حمام، ریز دوش آب داغ چشمامُ بسته بودم و به هیچی فکر نمیکردم فقط آب بود که حس میکردم و میشنیدم. وقتی به خودم اومده بودم که آبُ نمیدونم کی یخِ یخ کرد بودم و میلرزیدم. به همه ی چیزایی که اجازه ی فکر کردن بهشون رو نداشتم فکر کردم. وقتی اومدم بیرون قبل از هر کار رفتم تو آشپزخونه و شکلات داغمُ آماده کردم.

خیلی وقت بود که به محض بیرون اومدن از حمام نپریده بودم رو گوشیم که چکش کنم. این بار اما فقط میخواستم ساعتُ پک کنم... بعد از مدت ها تکست داشتم. " هنوزم وقتی خوب نیستم دوش میگیرم..از همونا که اولش آب داغه داغه و وقتی حواسم جمع میشه میبینم دارم از سرما میمیرم..همون عادت مشترک سابقمون رو میگم.تو چی؟؟ کاش زمونه اون عادتُ ازت گرفته باشه..آخه سخته بعدش بخوای "تنهایی" just the way you are گوش بدی و صدای نفس های عشقت رو نشنوی. من که این قسمتُ حذف کردم اما باقیش... بی پروا بیا و فراموش کن چیزایی که بینمون گذشته و فقط بگو تو چی؟؟ "

خیلی وقت بود همچین تکست طولانی ای ازش نداشتم. این عادت احتمالا تا ابد همراه من خواهد بود. ماگی که دستم بود جای اون آهنگ لعنتی که بدون همراهی صدای اون دیگه گوشش نداده بودم رو پر میکرد. براش نوشتم که " چیزاهایی هست که تو نمیدانی.. " یکم تکستمُ نگاه کردم... تو  نمیدانی رو پاک کردم و بجاش نوشتم ما نمیدانیم... باز نگاهش کردم... این بار همشُ پاک کردم... خودمُ مشغول شکلات داغ یخ کرده کردم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها : دیلی ، آی دُنت نُ