امشب عجیب غمگین و تنهام

 

کلی حرف برای گفتن دارم ولی حوصله ی تایپ کردن ندارم ! دلم میخواد بشینم یه گوشه زانومُ بغل کنم و زل بزنم به یه جای نامعلوم و تو فکرام غرق شم ... البته بدم نمیاد آهنگ فرشته رضایا هم ریپلی بشه !

دوست پسرِ همچنان بی اسمم بر خلاف همیشه که زودتر از 6 و 7 صبح نمیخوابه , بخاطر قولی که بهم داده امشب زود خوابیده که صبح بره دکتر ، چند وقته که خیلی بینیش خون میافته و دل دردهای عصبی میگیره ، البته من در این مورد کاملا بی تقصیرم ، گفته باشم !

امروز تنهایی رفتم خونه ی گرندپرنتس عزیزم . به زودی میخوان از این شهر برن و من به شدت از این بابت دپرسم و سعی میکنم مثل همیشه هیچ کس نفهمه چقدر این موضوع داره زجرم میده و همین دردش رو صدچندان میکنه :( بهتره الان چیزی در این مورد نگم ، خوابم نمیاد پسرک هم که خوابه اونوقت باید تا صبح تو تنهاییم عر بزنم و اصلا حوصله قیافه ی قورباغه وار بعد از گریه رو ندارم !

اَه ... پس این مجلس نمیدونم چی چی کی تموم میشه که ما فارغ از ترس گرفتن و ایست و بازرسی این قِر و اداها بریم بیرون ؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، لعنتی