چقدر تو این دنیای مجازی واقعی ترم...

 

بیاین یه کم بی پروا رو از نزدیکتر ببینیم. این روزها، اصلا و به هیچ وجه ذره ای شباهت به روزایی که بی پروا میخواسته و براشون برنامه ریزی کرده نداره و همه چیز خلاف جریان مورد نظرش پیش میره.

اما چی باعث شده خنده هاش واقعی شه؟ این که یاد گرفته چه جوری باید این روزها رو نه اینکه فقط بگذرونه، بلکه به سمتی که میخواد هدایت/مدیریت کنه. یاد گرفته از این روزا پل بسازه. یاد گرفته که زندگی دشمنش نیست، قبلترها زندگی رو به بازی توصیف میکرد با یک سری قواعد ولی حالا یک امتیاز مثبت میبینتش که قراره بچشه، که تجربه کنه و تجربه ها رو ببینه. یاد گرفته با هوش بودن فقط به ضریب هوشی نیست. آره روزاش پره درده، اما دیگه خیلی خوب یاد گرفته چجوری از درداش برای خودش درمون بسازه.

بذارین مختصر کنم، این روزها برای بی پروا میتونست هر لحظه ش طعم مرگ داشته باشه، اما یه جهش توی آخرین روزهای 22 سالگیش باعث شد انقدر بزرگ شه (به نسبت خودش) که الان، اینجا بگه خدایا شکرت بابت دلی که برام پر از عشق خودت و شادی کردی.

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : آی دُنت نُ