وحشتناک کلافه ام

 

الکی و بی دلیل دلم گرفته! شایدم حوصله م سر رفته. آخه از صبح تو دفتر تنها نشستم و هیچ کاری هم برای انجام ندارم! البته دو سه ساعتی آقای ق اومد و برای ناهار دعوتم کرد که همراه یکی از دوستاش و پارتنرش بریم رستوران مورد علاقه ی من که همگی با هم آشنا بشیم. خب واضحه که قبول نکردم! پاشم برم که چی بشه؟! اصلا چرا باید با دوست و دوست دختره دوستِ رئیسم آشنا بشم؟! بعد اصلا قراره من چی معرفی بشم؟! بعد من گوشام مخملی که نیست که واقعا! فقط اکثر مواقع به روی خودم نمیارم. بعد آقای ق هم حرصش گرفت ابرهاشُ به هم گره زد و وقتی دید نه بابا، از بی پروا آبی گرم نمیشه پا شد رفت نمیدونم کجا!

ای بابا! چقدر کلافه م...

همش شیطونه هی داره یواشکی بهم میگه قید این کار که هیچ چیزش باب میلت نیست بزن و خودتُ راحت کن! اما این شیطون لعنتی درک نمیکنه اگه قید این کارو بزنم باید باز بشینم گوشه ی خونه و باز من باشم و دیوارهای اتاقم و باز اون فکرا و مریضیا و باقیِ بگذریم ها...

اصلا بیخیال، همینجا رو این صندلی که آقای ق خسیس دلش نیمده هنوز کاورش رو بِکَنه میشینم و با شنیدن صدای پاهایی که از پله بالا میان بطور توام سکته و ذوق میکنم... به گودر نگاه میکنم و خدا خدا میکنم که یکیتون آپ کنید... به گوشیم التماس میکنم بلکه جز شماره ی آقای ق شماره های دیگه ای هم نشون بده... به در و دیوار نگاه میکنم و هیچ سوژه ای برای آپ کردن پیدا نمیکنم... و خلاصه یک روز دیگه هم به همین دوست نداشتنی ای میگذره... آخرشم خسته و کوفته بابت هیچ کار نکردن میرم خونه و تلپ غش میکنم و فردا صبح از اول...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، مای جاب ، لعنتی