فال میگیرُم آی فال میگیرُرُرُم :دی

 

الان که دارم به امروز فکر میکنم خنده م میگیره!

صبح با یکی از همدانشگاهیام که داره برای همیشه از این شهر میره قرار داشتم. تقریبا دو ساعتی با هم بودیم و بعد رفت دانشگاه که به کارای تسویه ش برسه و منم تصمیم داشتم هدیه ای که برای عیدی کیتی گرفتم رو کامل کنم که "پر" بهم زنگ زد و گفت که با دو تا از دوستاش دارن میرن فال قهوه بگیرن و بعدشم برن کافه، منم بیشوری رو بذارم کنار و حداقل به این بهونه بعد از قرن ها همدیگه رو ببینیم! ("پر" دوست خیلی قدیمیمه که قبلا زیاد بیرون میرفتیم اما درس و شرایط، یک سالی میشه که از هم دورمون کرده.) دوست داشتم ببینمش، پس قبول کردم.

خونه ی خانم فال گیر جو جالبی داشت و جالبتر از همه علاقه ی عجیبش به گرفتن فال برای من بود! خب من اصلا به فال اعتقاد ندارم واسه همین نمیخواستم بگیرم، حتی واسم فان هم نبود. اما پر اصرار کرد که امتحانش کنم، بعدم یه فنجون دادن دستم!

میدونین، نمیتونم درک کنم دونه های قهوه از کجا میفهمن که چجوری کنار هم قرار بگیرن تا خانم فالگیر به محض دیدن فنجونم بپرسه قصد رفتن از ایران دارم؟! یا بپرسه که چند وقت پیش بیمارستان بستری بودم؟! و به جز این دو تا حرفایی برام بزنه که حس میکنم تو هیچ زندگی ای بعید نیست! بعد پر گیر داده بود که دیدی چقدر راست گفت! دیدی الکی کلاس میای که فال قهوه خرفاته! دیدی...دیدی...

اگه بخوام طبق نظر پر عمل کنم، باید یه وقت دیگه از خانوم فاگیر بگیرم ببینم کارم آینده داره :دی این آقای ق اضافه حقوقا که میگه رو میده آخر یا نه، که اگه گفت نه همین فردا استعفا بدم کلا:دی یا اصلا بپرسم کدوم کشور بالاخره به من ویزا میده :دی اصلا ببینم اسم نیمه ی گمشدم چیه خودم پاشم برم دنبالش بگردم و به هر کی که هم اسمش نبود محکم بگم نه :دی

اما در کل تجربه ی جالبی بود.

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی