اولین روز کاری و یه عالمه غر غر !!

 

یعنی امان از دست این آقای رئیس! (یه جوری میشم وقتی از کلمه ی "رئیس" استفاده میکنم! میدونین چی میگم؟!) بهش گفته بودم امروز باید برم دندون پزشکی و بهتره از چهارشنبه کارُ شروع کنم، بعد از دیشب پشت سر هم تکست میداد که کارم تموم شد بهش خبر بدم و امروز هم دائم زنگ میزد و وقتی دید کارم تو دندون پزشکی تموم شده اصرار کرد که برای ساعت 3 بیاد دنبالم که هم مسیر رو یادم بده هم یه روز زودتر آموزشم شروع شه!

خب راستش اولش یه جور خنده داری ازش ترسیدم! بعد اما قبول کردم که برم.

فعلا با یکی از همکارام آشنا شدم و همه ی کارا و وظایفمُ بهم آموزش که نه، توضیح داد. آخه انقدر ساده بود که خودم با همه چیز آشنا بودم و قبل از اینکه بگه صحبتاشُ پیش بینی میکردم! یعنی آموزش به جای یک هفته، تو دو ساعت تموم شد! بعدشم رئیس (ایــــــــشزبان ) ازم یه آزمون گرفت و کلی هنگ کرد که چطور انقدر خوب بودم!

این ها به کنار، چیزی که خیلی آزارم میده رفتار همکارمه! به شدت تو سری خورانه رفتار میکنه و این منُ میترسونه که نکنه از من هم توقع همچین رفتاری داشته باشن. اصلا منظورم توهین به هیچ شغلی نیست و اصلا نمیخوام بگم من از کسی بالاترم، چون واقعا نیستم، فقط هیچ وقت دوست ندارم وقتی عنوان شغلیم مدیره یهو رئیس صدام کنه و ازم بخواد برای خودش و مراجعینش چایی ببرم! یا مثلا بهم بگه که آخر وقت دستشویی رو بشورم و سطل ها رو خالی کنم و آشغالا رو بذارم بیرون!!! بازم میگم قصد توهین ندارم و این کارا چیزی از انسانیت هیچ کس کم نمیکنه و ما این کار ها رو بارها تو خونمون انجام دادیم و میدیم، اما تو محیط کار، یعنی رسما میمیرم همون لحظه اگه این کارا ازم خواسته شه. متاسفانه خانم همکار (اسمشُ میذارم آزی ) با اینکه قلبا به این کارا راضی نیست اما نتونسته اینُ جا بندازه که وظیفه ش چیز دیگه ایه و به منظور دیگه ای استخدام شده.

وقتی کارمون تموم شد از اونجایی که من قطعا تو اون خیابونا گم میشدم باز با رئیس (اصلا از این به بعد بهش میگم "آقای ق" ) برگشتم و تو راه کلی از خوشحالیِ همه جانبه ش از انتخاب کردنم گفت و ازم خواست که بهش اجازه بدم سورپرایزم کنه و برام تولد بگیره! اُه! واقعا نمیتونم حس اون لحظه مُ توصیف کنم! واقعا از این موقعیت بیزارم.

خب اینا یه سری از دلیلاییِ که باعث شده من علاقه و هیجانمُ برای ادامه ی این کار از دست بدم. از طرفی برای هر کس اینا رو تعریف میکنم میشنوم که خیلی دارم سخت میگیرم و بیش از حد حساس شدم و همه ی این فکرا به خاطر آماتور بودنمه. نمیدونم، اصلا نمیتونم چیزی که واقعا منظورمه رو با کلمات بیان کنم، فقط در واقع این ها اون چیزی نیست که من میخواستم. بهتره انقدر زود قضاوت نکنم و بذارم این یک هفته بگذره و بعد تصمیم قطعی بگیرم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، مای جاب