اولین پست بعد از ...

 

حالم دیگه بد میشه از نوشتن پست های پر از انرژی منفی. اما خب یه سری چیزا هست که حقیقته. مثلا این که مرگ فاصله ش با ما به اندازه ی یه تار مو هم نیست و اینکه از نزدیک حس کردم و دیدمش. از نزدیک نزدیک. قطعا اگه کیتی بیدار نشده بود و 4 صبح زنگ نزده بود به مامان بیچارم و همسایه ی طبقه بالا به دادم نرسیده بود الان این پست تایپ نمیشد.

خب این یه اخطار خیلی بزرگ بود. فکر میکنم خدا بی دلیل یه نعمت رو به کسی نمیده و اگه ببینه اون شخص از نعمتی که داره استفاده نمیکنه ازش میگیره و خجالت آوره که بگم این برای من دومین مورد بود.

هیچ وقت از مرگ نترسیدم، اما از پوچی و در جا زدن و بی ارزش تموم شدن تا بی نهایت میترسم.

یه جورایی انگار بعد اون اتفاق بدنم با جو دنیا غریبه شده! انگار هنوز جا نیوفتادم، اما حس میکنم باید دیگه بس کنم این همه شعار دادن رو. باید عملمُ تا 100% لُد کنم و وقتی رسیدم به 50، 60 یا 70 جا نزنم...

دیشب به پیشنهاد مامان یهو تصمیم گرفتم چند روزی برم شمال. شاید این تنوع یکم روحیه مُ بهتر کنه و از این پیله ی تاریک که جای نفس کشیدن نداره بیام بیرون. البته هنوز تصمیم قطعی نگرفتم، اما حتی اگه نرفتم هم باید به این اوضاع سامون بدم.

این اصلا هنر نیست که برای رسیدن به خواسته هام انقدر خودمُ عذاب بدم که وسط راه و حتی یک قدمیِ خواسته م زیر بار فشار له شم. و بدتر از همه این که شدم عالم بی عمل! همه چیزو خیلی خوب میدونم، اما پای عمل که میرسه... واقعا نفرت انگیزه این همه شعار و شعار و شعار...

برای همه ی دوستای خوبم یک دنیا آرامش آرزو میکنم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزهای مهم