یک دنیا شرمنده م واسه این پست های بی محتوا و طولانی...

 

انقدر از این پست بدم میاد که ترجیح دادم پرتش کنم تو ادامه مطلب! 

 


 

این روزا به آینه که نگاه میکنم، از برق جدید چشمام خوشم میاد. یادم نمیاد آخرین باری رو که بدون اشک دیدمشون. موهامُ مرتب میکنم، چشمامُ سیاه میکنم و پالتو و شالمو برمیدارم و از اتاق میرم بیرون. وقتی دارم بوتامُ میپوشم بیشتر دلم میخواد که نرم. دلم میخواد بشینم گوشه ی اتاقم، کنار شفاژ، زانوهامُ بغل کنم و زل بزنم به جایی که حتی نمیبینمش، یا بشینم و کتاب تئوری مدیریتمُ بذارم جلومُ تا آخر شب درس بخونم، یا شازده کوچولوی دوست داشتنیمُ برای خدا اُمین بار قورت بدم، اصلا هر کاری حاضرم انجام بدم، فقط میخوام که نرم. گوشیمُ از کیفم درمیارم که کنسل کنم، اما... یادم میوفته به حرفایی که حقم نبود/انصاف نبود و شنیدم، اونم با صدای بلند. حرفاش و صدای بلندش تو سرم اکو میشه و عصبیم میکنه، میرم از خونه بیرون و درُ محکم میبندم...

سر کوچه، حتی به جای خالی ماشینشم نگاه نمیکنم. محکم و با اعتماد بنفس قدم برمیدارم و به سوزی که صورتمُ میسوزونه اهمیت نمیدم.

میرسم جایی که قرار گذاشته بودیم. حتی یادم نمیاد چجوری مسیرُ طی کردم. ساعت 6:30 شده و دیر کرده. باز دستم میره سمت گوشیم که بگم لازم نیست دیگه بیای که میبینم خودش چند بار زنگ زده و دوباره شماره ش میوفته رو گوشیم، جواب میدم، معذرت خواهی میکنه و میگه تو ترافیک مونده چیزی تا رسیدنش نمونده...

وقتی قطع میکنم، بدم میاد از خودم و خودش و بازی لعنتی ای که راه انداخت. دوست نداشتم هیچ وقت هیچ جا منتظر اومدن کسی جز اون باشم. دوست نداشتم هیچ وقت اینجایی که هستم بایستم. دوست نداشتم اون قطره داغ اشک سر بخوره رو صورت یخ زده م...

از دور یه ماشین میبینم و حدس میزنم باید خودش باشه.

میشینم تو ماشین. دقیقا حس یه ذره کوچیک با بار مخالف با تمام محیط اطرافش رو داشتم. مخواستم فرار کنم انقدر که معذب بودم. انقدر که همه چیز داشت انرژیمُ میبلعید. یاد همه ی روزایی میوفتم که تو ماشین اون میشستم و انگار تو صندلی غرق میشدم انقدر که همه چیز واسم خواستنی بود. انقدر سخت و خشک برخورد کرده بودم که معذب شده بود و سوالای خنده دار میپرسید، که رای میدی یا نه/عید کجا میری/چهارشنبه سوری کجایی؟!! با صدایی از ته چاه جواب میدادم و از خودم بدم میومد که دارم خیانت میکنم... یاد مسج بی جوابی میوفتم که دیشب با قلب فشرده و اشک هایی که نمیذاشن حرفها رو از هم تشخیص بدم نوشتم... سعی میکنم به خودم حالی کنم بودن من اونجا خیانت نیست... (هر چند هنوز معتقدم که هست!)

 از اون پرسید، که از کی ازش خبر ندارم و چی شد که به اینجا رسیدیم و از این سوالش به بعد در مورد هیچ چیز جز اون نمیتونستم صحبت کنم! چندش آور بود رفتارم. نه به سنم میخورد، نه شخصیتم، نه موقعیتی که به وجود آورده بودم. ولی دست خودم نبود، آخه تمام امروز صداش کرده بودم و گفتم تو باید جای این باشی، میفهمی؟ تو، فقط خوده تو... تو باید حضور باشی، نه فقط یه سوم شخص غایب...

بدترین قسمتش وقتی بود که رفت همون جایی که با پتروس فقط یک بار رفته بودیم ولی کلی در موردش حرف زده بودیم و خندیده بودیم. که گیر داده بود پاشنه بلند بپوشم و بعد بدجنسانه برده بودم روی اون پلِ دایره ای، که اینجوری مجبور شم بیشتر و محکمتر دستشُ بگیرم، که حس کنه بهش اعتماد دارم و از اینکه بهش تکیه میکنم و اون ساپورتم میکنه لذت ببره...

همون بارونی تنم بود و که آخرین بار که دیدمش پوشیده بودم و دقیقا همون دکمه ش که اون شب کنده شد، دوباره کنده شد! منم که یه آدم افراطی رو نشانه ها! گیر دادیم که بریم و بعد هم همش میگفتم که میخوام برم پیش مامانم!!! خنده داره نه؟! هر چند دقیقه یه بار میگفتم میشه من اینجا پیاده شم؟ آخه نزدیکه محل کار مامانمه!!! خب اصلا برام مهم نبود که حرفم و رفتارم احمقانه اس. من فقط میخواستم فرار کنم! همین!

شب رقت انگیزی بود. اما خیلی چیزا که انکارشون میکردم مثل پتک خوردن تو سرم... هنوز خیلی مونده تا به بی پروایی که باید باشم برسم...

نباید فراموش کنم که باید فراموشش کنم...

 

  

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، لعنتی