دنیا میشه وایسی؟ میخوام پیاده شم .

 

دارم خودمُ گول میزنم . . . تمام سهم من از تو فقط 3 دقیقه و 53 ثانیه بود . . . یه صدای سرد و بی روح که انگار فقط میخواست انجام وظیفه کنه . . .

من و لاک زردم و اتاق تاریک و سردم و کیبرد خیسم و وبکم که تنها شاهد گریه هامن...

 

   

 

باورم نمیشه این تویی !! انگار نه انگار که دیشب مسیج دادم و خواهش کردم تغییر نکنی ، واقعا من بودم که همین دیشب بهت گفتم انسانی که هستی رو دوست دارم ؟! انقدر بدت اومد که حتی نذاشتی به 24 ساعت برسه ؟! هی پسر ! تو گفتی "دوست دارم اندازه ی تمام ستاره هااااا..."؟! تو بودی که گفتی "یو هو مای ورد دارلینگ..." ؟! تو بودی که گفتی " آی پرومیس..." ؟! خودت گفتی " تا وقتی که هستم چه فیزیکی چه روحی..." ؟! تو بودی که منُ دختر دوست داشتنی خطاب کردی...؟! من که گفتم تا وقتی که خودت واقعا میخوای ... من که هیچ وقت تحت فشار نذاشتمت ، گذاشتم ؟؟

آره حق داشتی نگران شی و حس کنی یه اتفاق ناخوشایند میخواد بیوفته...

حق داشتم بترسم اگه چشمامُ باز کنم میبینم همه چیز فقط خواب بوده...

نه من اون پرنسس که تو ذهنم میبینم نیستم ...

من یه دختر تنهام که با لاکای زردی که ازشون متنفری نشستم گوشه ی اتاق تاریکمُ سعی میکنم قلب دردناکمُ آروم کنم . نه من هیچ وقت پرنسسی که آرزو داشتم نیستم و نخواهم شد . . .

 

P.S : بله ! آن دخترک کودن درون عکس خودم هستم :|

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : لعنتی