همه چیز از یه صبحانه شروع شد :دی

 

یه روز خوب رو میشه با یه صبحانه ی خوب تضمین کرد. منظورم از صبحانه ی خوب یه میز از این سر تا اون سر پر از همه چیز(!)، یا یه سینی خوشمزه که تو تخت خواب به استقبالت بیاد نیست. کم توقع تر، چیزی که ازش لذت ببری، مثلا برای من یه صبحانه ی خوب کاپوچینو ایِ که خیلی آماتورانه درست میکنم و با خوردنش واقعا به اوج میرسم.

هیچ وقت طرفدار صبحانه خوردن نبودم، ولی تازگیا دوست دارم وقتی بیدار میشم بعد از صبح بخیر گفتن به کسی که همیشه تو نزدیک ترین مکان ممکن به منه علاوه بر کارای همیشگیم، که مسواک زدن و خوردن یه لیوان آب زورکی و پاک کردن پوستم از کرم شبی که قبل خواب زدم و بعد هم زدن کرم روزم، با آماده کردن یه صبحانه ی سریع انرژی بیشتری صرف خودم کنم. با خودم صمیمی تر باشم و انقدر به پروپام نپیچم! یا حداقل در کنار اون همه نارضایتی و گیر دادن به خودم، گاهی یه دستی هم به سر و روش بکشم... همش که نمیشه آدم با خودش بد اخلاقی کنه تا بهتر پیش بره! این اصلا شیوه ی خوبی نیست. در نهایت ما تو این دنیا هیچ کس جز خودمون نداریم. (گوش میدی بی پروا؟! ) اصلا چرا نباید بیشتر حواسمون به خودمون باشه؟ چرا وقتی میبینیم یکی تو آینه قربون صدقه ی خودش میره بهش میخندیم و عاقل اندر سفیهانه نگاش میکنیم؟ چرا به کسی که به خودش میرسه میگیم خود خواه؟! بنظرم خود شیفته بودن (در حدی که به توهم نرسه!) خیلیم خوبه...

اصلا آدم تا بلد نباشه برای خودش عاشقی کنه، هیچ وقت نمیتونه عشق واقعی به یه نفر دیگه (حالا چه معشوق زمینی چه آسمانی) رو تجربه کنه. شاید همه ی این حرفام چرت و پرت باشه. ولی من امروز تو این سن حس میکنم اینجوری زندگیم بهتر پیش میره و آرامش بیشتری خواهم داشت...

امروز از اون شنبه ها بود که قرار بود یه سری برنامه هام استارت بخوره و خورد، امیدوارم تا آخرش خوب پیش برم :)

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی