نباید وایسم...

 

چقدر حالم بهتره از وقتی که دارم میشم همون بی پروای سابق. که باز دارم فکر میکنم به مهاجرتم، که حتی کارا خیلی خوب داره پیش میره. اما این بار هیچ کسُ تو رویاهام و برنامه هام شریک نمیکنم. این بار دیگه اجازه نمیدم هیچ کس برام طنابی بشه که دست و پامُ ببنده. دیگه حتی مشورت و راهنمایی هم نمیخوام...

همیشه دوست داشتم زندگیمُ خودم برای خودم بسازم، نه اینکه به چیزی که کس دیگه ای بهم میده قانع باشم. حتی اگه نتیجه ی کار خودم کمتر باشه و مجبور باشم چند برابر زحمت بکشم. ترجیح میدم چند ماه اخیر زندگیمُ دیلیت کنم به جای 11 سالی که با هدفای خودم جلو اومدم... اصلنم برام مهم نیست اگه کسی بگه بی پروا خودخواه و سنگدل و بی رحم بود. مگه کسی هست تو دنیا که بتونه ثابت کنه 1 ثانیه برای کس دیگه ای نفس کشیده بدونِ در نظر گرفتن خودش؟!!

امشب پتروس برگشت شهر محل کارش. رفت. برام درد آوره که هیچ حس خاصی ندارم، درد آوره که اون همه ارزش داره به صفر میل میکنه... هر وقت میدیدم رابطه ای به اینجا میرسه، با خودم فکر میکردم این خانه از پای بست ویران بوده. اما در مورد خودم، خب من خودم همه چیزُ با دستای خودم ساخته بودمش، دقیق و با حساسیت زیاد، و الان باز هم خودمم که دارم کم کم همون آجرا که با خون دل رو هم گذاشته بودم، دونه دونه بر میدارم...

فکر میکردم همه ی احتمالا رو در نظر گرفتم... درد داره، ولی چشمامُ بستم که نبینم، که یادم نیاد، که نفس بکشم، که نایستم...

 

P.S: الان که دوباره پستمُ خوندم حس کردم چقدر بی سر و ته و بی ربط شد! پیشنویس بمونه بهتر نیست؟! نه، بی پروا ام دیگه... ( مرسی میلو (; )

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، آی دُنت نُ