همینجوری !

 

میدونین.. دیگه دوست ندارم از پتروس بنویسم. در واقع دوست ندارم از این زلزله ی اخیر بنویسم، این همه گفتم و گفتم و گفتم ولی جز منفی کردن جو بلاگم و ناراحت کردن دوستام به هیچ نتیجه ای نرسیدم. البته کلی حرفای خوب ازتون شنیدم، کلی راهنمایی گرفتم و یه عالمه آروم شدم که برام دنیا دنیا ارزش داشت... ولی همین الان اگه کسی ازم بپرسه چرا رابطتون به اینجا رسید یا بپرسه دقیقا مشکلتون چیه و از کجا شروع شد، هیچ جواب قابل قبولی ندارم... بگذریم ...

یکی از دوستای دبیرستانم برای تولدش که جمعه س دعوتم کرده. بعد چون این تولد تِم داره آدم یه جورایی خیالش راحته که میدونه چی بپوشه اما از یه طرف دیگه استرس آوره که نکنه لباست اون جوری که میخوای نشه! خب تِم، لباسِ قرمزه با کلاه بابا نوئل! بعد من نمیدونم چه لباس قرمزی بپوشم که هم به فصل بخوره، هم تولدانه باشه، هم با کلاه بابا نوئلانه ست بشه و... کلا هیچ ایده ای ندارم :(

دارم به این فکر میکنم که بیخیال رفتن شم و بشینم خونه و رو درسم تمرکز کنم و کنکوری که یک ماه و 4 روز دیگه قراره حسابی از خجالتم در بیاد :|

P.S: خیلی سعی کردم که برای حفظ آبرو هم که شده، اینُ نگم ولی نشد! بی پروا امروز برای اولین بار تو عمرش برای ناهار خودش و کیتی ماهی درست کرد!! البته بی پروا در کل دختر بی دست و پایی نیست، اما در مورد آشپزی و غذا درست کردن و اینا، صد رحمت به کُلمن !!

 


  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی