دیدی آدما از همدیگه چقدر زود خسته میشن ...

 

هر چی نگاه میکنم به این صفحه ی سفید و کیبردم حرفام کلمه نمیشن. بغضمُ قورت میدم، نفس عمیق میکشم و باز نمیدونم که از چی بگم!! اصلا از اولِ اولش مینویسم شاید یه چیزی ازش در اومد!!

 

قرار بود ساعت 6.30 همون کافه ای که دوست داره باشم. اما زنگ زد و گفت که میاد دنبالم. قبل از رفتن، وقتی خودمُ تو آینه نگاه کردم متعجب شدم! یعنی من واقعا میخوام با پتروس برم بیرون؟! پس کو اون استرس دوست داشتنی؟ چرا با خودم تکرار نمیکنم حرف هایی که شنیدنشون رو دوست داره اما برای من گفتنش سخته؟! چرا همه چیز مبهم و گسه ؟! اصلا چرا من این جوری لباس پوشیدم؟! شدم عین تابلوی Stop ! چرا عطر مامانُ زدم؟! چرا چشمام برق نمیزنه؟! نه نه برق میزنه، اما نه از هیجان، بخاطر چندتا قطره اشک! بیخیال. نباید به چیزی فکر کنم. بذار همه چیز خودش پیش بره...

زنگ زد و رفتم بیرون. وقتی نشستم تو ماشین حتی نمیتونستم نگاهش کنم! انگار که دفعه ی اول بود کنارش میشستم. بعد از سلام و احوال پرسی معمولی، فقط سکوت بود و سکوت. جو مسخره و سنگینی بود، اما یه لحظه به خودم اومدم و دیدم با همه ی وجودم دارم هوای ماشینُ میبلعم! این مدت خیلی اذیت شدم ولی دلم تنگ شده بود... برای بودنش، برای بوش، اصلا برای همه چیز... خیلی خودمُ کنترل کردم که بغضم نشکنه. ترسیده بودم جو گیر شم و احساساتی، یهو یاد آهنگ زد بازی افتادم و "چونکه رابطه رو دیگه دیدم اکثر چیزاشُ.. غذا که تمومه باید از سر میز پاشد". باز تلخ تلخ شدم. اینجوری بهتر بود...

همیشه از پارکینگ تا تو کافه یه لحظه هم دستمُ ول نمیکرد. اما این بار هر دومون دستامون تو جیبمون بود.

ترجیح دادم جای همیشگیمون یا حتی نزدیکش هم نشینیم. ما از این کافه خاظره های خوبی داریم، نمیخواستم تو لحظه هامون تناقض به وجود بیاد. بر عکس همیشه که کنارم میشست، این بار صندلیِ رو به رومُ انتخاب کرد. هیچ کدوم نمیدونستیم از کجا شروع کنیم و چی بگیم. هر جور که بود شروع کرد. از 4 سال پیش گفت و فکراش و رفتارای من، از مشورتایی که کرده بود و نتیجه های نصفه نیمه ش. نمیدونم چرا انقدر شکننده شده بودم که چشمام پر اشک شد و پتروس هم دید! از اونجایی که خیلی آلرژیکم و به هر چیزی ممکنه واکنش نشون بدم، خیلی احمقانه گفتم اشکایی که تو چشمم حلقه زده به خاطر حساسیته! اما لرزش دستام و گازهای ریزم از لبام همه چیزُ لو میداد. اون موقع فقط دلم میخواست از تهِ دل گریه کنم، تحمل اون محیط و آدمای اطرافمون و صداها رو نداشتم، ولی باید تحمل میکردم و قوی میموندم. نباید ضعف نشون میدادم، بینهایت سخت شده بود تحمل اون همه فشار... اما باید میشنیدم...

الان که تو ذهنم حرفاشُ دوره میکنم میبینم انقدر سطحی و بچگانه بودن که خنده م میگیره از تایپ کردنشون. مثلا بهش گفتم تو حتی نمیدونستی و نمیدونی با خودت چند چندی! گفت بعضی اتفاقا باعث میشه آدم دل سرد شه! گفتم من که آزادت گذاشتم تو حرف زدن، حتی بهت اصرار می کردم که بگی که قورت ندی حرفاتُ! گفت از اول که اینجور نبودی، من اوایل با تُف واسه تو یکی بودم!... خدای من... یعنی این پسر حتی نمیتونه ساده ترین مرزها رو تشخیص بده!! داره این رابطه ای که چند ماهه شکل گرفته میچسبونه به سالهای پیش که هیچ چیز بینمون نبود!!

تو چشماش نگاه کردم، من این آدمُ هنوز دوست دارم، اما ادامه دادن بی فایده یا در بهترین حالت خیلی سخته، یعنی حالا حالا ها از آرامش خبری نیست. پتروس واقعا خوبه، اما به معنای واقعی بچه و بی تجربه س، اصلا مزه ی مایه ی کیک میده! عمیق تر که نگاه میکنم حتی متنفر میشم از این دوست داشتن...

یه جور سرد و مسخره ای فعلا با همیم تا حرفامونُ کامل بزنیم...

صادقانه بگم میدونم بعد از پتروس هر حضوری رو ریجکت میکنم، میدونم احساس من فقط برای همین بچه خواهد بود، اما خیلی محکم وایسادم و حاضر به پذیرش هر چیزی، به هر قیمتی نیستم. آدما با رفتارشون سطح لیاقتشونُ تعیین میکنن، نمیخوام سطح من این دور و ورا باشه ...

چقدر بدتر از همیشه نوشتم :(

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم