باید از پسش بربیام..

 

چتریام هنوز اونقدر بلند نشدن که بتونم اون جوری که دوست دارم درستشون/پریشونشون(!) کنم. ولی با یکم ور رفتن میشه ماس مالشون کرد تا به تصورم نزدیک شن... پایینشونُ با بابلیس یکم حالت میدم. خیلی بهتر از چیزی میشه که میخواستم. دلم یه آرایش محوه محو میخواد. دوست دارم صورتم سر و بی روح به نظر بیاد. دوست داشتم ریمل نزنم ولی واقعا اجتناب ناپذیره. یه رژ کرم ولی یه کوچولو براق و همین کافیه. امروز دلم همون عطرهای تابستونی و نسبتا خنک رو میخواد.

جین تنگ مورد علاقمُ میپوشم با یه بافت ظریف سفید که اگه آستینش از بارونیم اومد بیرون زشت نباشه. بارونی سفیدمُ میپوشم. یه شال تقریبا کاراملی بر میدارم که با کیف و کفشم هماهنگ شه. پاشنه بلند زمستونیمُ که موقع خریدنش کلی ذوق داشتم پام میکنم.

وایمیسم جلوی آینه. حس میکنم یه دسر کاراملی یخ شدم! تو این هوا نمیچسبه ولی انقدر خوشمزه س که نمیشه ازش گذشت. اصلا اگه یه قهوه ی داغ هم داشته باشی دیگه فوق العاده میشه. (به هیچ وجه منظورم این نیست که خوشکل یا خوشتیپم. فقط اون لحظه زیادی راضی بودم از همه چیز.)

ولی این چیزی نیست که من الان بخوام. میخوام خیلی خیلی معمولی باشم و سرد. میخوام بی تفاوت به نظر بیام. چیزی که احتیاج دارم اینه، به یه مدل موی ساده، خط چشم و ریمل زیاد برای مخفی کردن نگاهم. یکی از همون پالتو ها یا بارونی های قهوه ایِ تکراری با یه شال مشکی یا نهایتا کرم. با یه کفش اسپرت مثلا آل استار حتی! پس باید زودتر برم و دوش بگیرم...

هیچ چیز مثل سابق نیست و نخواهد بود. نه من نه احساسم نه باورهام و اعتمادم نه پتروس نه رابطمون...

نمیدونم چی شد که قبول کردم برم باهاش بیرون و صحبت کنم ولی اینُ خوب میدونم که میخوام مثل همیشه منطقی تصمیم بگیرم. نمیخوام این که دوستش دارم کافی باشه. چون واقعا کافی نیست. امشب باید همه چیز سرد باشه و بی احساس اما منطقی.

من 4 سال ریاضی خوندم. یه سری قواعد رو هیچ جور نمیشه نقض کرد. تا ابد همین که هست میمونه. برای داشتن یه حکم همیشه درست باید تمام جزئیات رو در نظر گرفت. حتی اون بی اهمیت ترین ها. یه مثال نقض کوچیک کافیه برای زیر سوال بردن همه ی باورهای یک عمر بهشون ایمان داشتیم.

میدونین... نمیتونم به خودم اجازه بدم بیشتر از این به بی پروا آسیب برسونم. میترسم از روزی که دیگه تحمل همین نقاب لعنتی رو هم نداشته باشه، که دیگه حتی نتونه رو همین پاهای لرزونش راه بره...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، آی دُنت نُ