دور تند لحظه های خوب

 

امروز هر دومون امتحان داشتیم، من از نتیجه امتحانم کاملا راضی بودم اما ** طبق معمول یکم غر میزد ، جالب اینجاس که مطمئنیم نمره ش عالی میشه ! با هم دیگه از دانشگاه برگشیم . مُ (یکی از صمیمی ترین دوستای **) هم همراهمون بود ، من به خاطر خستگی و بیخوابی دیشب خیلی آروم بودم و زیاد صحبت نمیکردم ، کلا یجورایی معذب بودم ، تقریبا میشه گفت اولین بار بود که مُ رو میدیدم و قبلا بی دلیل ازش خوشم نمیومد ! ولی امروز فهمیدم پسر خوب و ساده ایه و خیلی خوشحالم که ذهنیتم نسبت بهش مثبت شده و دیگه بی دلیل حرص نمیخورم . تو راه کلی در مورد رانندگی سر به سر ** گذاشتیم و حرصش دادیم و من خیلی خبیثانه از این کار لذت بردم :دی بعد از اینکه مُ رو رسوندیم نزدیکای خونه بودیم که ** اصرار کرد که من بشینم پشت فرمون و یکم تمرین کنم !! این خواسته ای بود که به هیچ وجه از عهده ی اعتماد بنفس من برنمیومد اما ** هم به این سادگی ها کوتاه نمیومد که ! پیاده شد و نشست صندلی عقب پشت سر من !! اصرار پشت اصرار که لجبازی نکنم و برای اولین بار حرفشُ گوش بدم اما من خیلی محکم جدی بهش میگفتم که پیاده شه و بشینه سرجاش . . . یک لحظه بازومُ گرفت و تو یه پوزیشن خاصی قرار گرفتیم و گفت حس میکنم تو بغلمی !! بعدم یهو یجوری که انگار تخلیه ی انرژی شده باشه پیاده شد و اومد نشست جلو . . . حس کردم از دستم ناراحت شده ولی گفت اینطور نیست و معذرت خواهی کرد که به زور کاری رو ازم میخواسته که دوست نداشتم انجام بدم و باز یاد آوری کرد که خیلی دوسم داره . . .

زمان کوتاهی با هم بودیم ولی برای من که خیلی لذت بخش بود . . . وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که بهش مسیج دادم و تا شب بیهوش شدم !!

فردا یک جلسه اضافه تمرین رانندگی گرفتم ، همش استرس دارم که نکنه قبول نشم . . .

 

P.S : هنوز هم نمیدونم عزیز دلمُ اینجا با چه اسمی بیان کنم؟! :(

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : دیلی ، ویت هیم