بی پــروا . . .

دلم تنگه...

 

همینجوری یهویی یاد اون پستام افتادم که قبل از دِیت با پتروس، تند تند و با استرس مینوشتم و عین منگلا حتی رنگ رژ گونمم توصیف میکردم :پی دلم خواستشون! دلم اون هیجانه رو خواست! اصلا دلم یکم دخترونه تر بودن خواست! یعنی که چی هی مصاحبه و کار و درس!

دلم خل خلی تر بودن خواست! اصلا میخوام بیخیال بعضی خط قرمزام شم! اصلا یهو شاید امروز یه دونه از اون پستا نوشتم :دی!

 

   + بی پــروا ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

...

 

میدونستم این حس موندنی نیست. میدونستم هیچ وقت دیگه مثل بچگیام قلبم از شوق تند تند نمیزنه. اصلا برام مهم نیست در موردم چطور قضاوت شه اما خیلی وقته هیچ حسی به خاکم ندارم.

نه واسه اینکه یکسال تلاشم واسه رسیدن به یه شغلِ خیلی خیلی معمولی و حتی از دیدِ یه عده سطح پایین، به باد رفت، اونم فقط بخاطر یه مصاحبه ی احمقانه ی عـ.قیدتی سیـ.اسی. این شاید کوچیک ترین دلیل باشه... میدونم امثال من کم نیستن... مشکل اینجاس که هیچ نقطه ی روشنی هم دیده نمیشه!

من زحمتمُ کشیدم، اصلا برام مهم نیست که استخدام نشم و علت رد شدنم، بلد نبودن اذان باشه... هنوز معلوم نیست چی پیش میاد. باید امیدوارم باشم ولی دیگه کو حوصله و انگیزه؟!

 

   + بی پــروا ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عنوان چی میگه

 

به این نتیجه رسیدم که این وبلاگ گاهی شفا بخش عمل میکنه! باز منتظر تماسم و گوشی اصلیم هم روشن نمیشه! آخه تو این وضعیت آپدیت سیستم عامل چه کرمی بود؟!

میشه لطفا درست شه زودی؟؟!

 

چند ساعت بعد نوشت: دیدین گفتم :O !! زنگ زدن! فردا خان آخر مصاحبه س...

چند ساعت بعدتر نوشت: گوشیمم روشن شد! البته بعد از ری استُر شدن و به فنا رفتن کلِ کلِ کلِ کلِ اطلاعاتم! نمیدونم الان باید معمولی گریه کنم یا عـَـر بزنم!!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

:-W

 

پس چرا بهم زنگ نمیزنین؟؟ نگران 

پیر شدم انقدر چشمم به این دوتا گوشی بود... 

 

   + بی پــروا ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چند خط ذوقِ غَر و قاطی!

دیلی و :) و

 

خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. اما از همون روز اول، نه اصلا از همون خط اول انقدر حضورش برام ارزشمند بوده، که مطمئنم اگه روزی واقعا باهاش همکار بشم، هر جا که اسمش رو بشنوم به احترامش از جام بلند میشم.

جالب اینجاس که از همون اول بیشتر از خودم پی گیر کارم بوده! که نکنه چیزی جا بمونه و همون چیز کوچولو همه ی تلاشم رو به باد بده... 

یه آدم بی نهایت موفق اما افتاده...

تو شرایطی که میدونم از خستگی رو به بی هوشیه، میشینه و حرفامُ تا آخر گوش میده، تصحیح و کامل میکنه وبعد کلی راهنماییم میکنه. جدا از اینا باید اعتراف کنم همه ی اعتماد به نفس این روزهام رو مدیونشم...

واقعا احساس میکنم چقدر بی اندازه خوشبختم که کسی با شرایط اون برام وقت میذاره که کمکم کنه آرزوم رو براورده کنم و وقتی میبینه من چقدر از این بابت شرمنده ش میشم مثل من کوچولو شه و بره تو لاین پست بذاره " آدما برای کسی وقت دارن که ته دلشون بخوان براش وقت بذارن ". که بهم میگه تو یه دختر خیلی کوچولویی که بزرگترین معلم دنیاس، که ازم تشکر میکنه بابت بی پروا بودنم که تو هر خط بودنم ازم درس یاد میگیره! که من خنده م بگیره از تعریفشُ فکر کنم داره مسخره م میکنه و بگم جریان لقمانه که میگفت ادب از که آموختی از، از بی ادب..؟؟ که اون بیشتر بخنده و برای اولیش بار از تِمِ رسمیش خارج شه بگه دیوونه :)) کی میخوای قدر خودتُ بدونی؟!

تعداد دوستای واقعیم تو دنیای حقیقی شاید انگشت شمار باشه، اما هر کدوم به تنهایی یک دنیا معجزه هستن... و من همینقدر ساده خوشبختم :)

 

پ.ن: چی باحال تر از موهای بلوند بدون یه میلی متر ریشه مشکی بعد از کلی ماه :دی

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه فنجون خواب آروم لفطاً!

 

بلاتکلیفی بخش جدایی ناپذیر زندگیم بوده تو همه ی این سالها! اینُ همین چند دقیقه پیش وقتی زیر دوش ایستاده بودم و داشتم سعی میکردم برنامه هامُ جفت و جور کنم کشف کردم! چه اکتشاف مهمی واقعا!! دستمریزاد خودم!

 

   + بی پــروا ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عزیزم...خوب شو لطفا زودتر :((

همیشه از وابستگی متنفر بودم. مخصوصا وابستگی به اشیا، مخصوصاتر وابستگی به گوشی! اما حالا که از عصر نمیدونم کی و چجوری گوشیم خاموش شده و روشن هم نمیشه هیچ رقمه، دارم واقعا پر پر میشم از ناراحتی! 
حدس میزنم حس مامانی رو دارم که بچه ی یکی یه دونه اش رو گم کرده! 

   + بی پــروا ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بعد از مدت ها.. یه نفس عمیق..

 

همین جوری بی حوصله دراز کشیدم رو تختم و حوصلم از همه چیز سر رفته. به این فکر میکنم که چقدر کار مهم برای انجام دارم که حس انجام هیچ کدوم نیست! اتاقم پر از کارتونه و هنوز وسائلم رو نچیدم، بیست و یکم امتحانام شروع میشه و من جز اسم درسام هیچیز دیگه ای ازشون حالیم نیست، همین روزا برای اون مصاحبه ی مسخره عـقـ.یـدتی سـیـ.اسـ.ی بهم زنگ میزنن و هنوز رغبت نکردم حتی رسـ.الـه را ورق بزنم، از عید تا حالا موهامُ رنگ نکردم و رسما گودزیلا شدم و...

کنار تختم رو نگاه میکنم و چشمم میوفته به لپتاپم که بعد از ماه ها تعمیر شده... انگار که یه عزیزترینی رو بعد از مدتها دیده باشم! آخه من سالها با این لپتاپ زندگی کردم! روشنش که میکنم با یه عجله ی خاص میپرم تو پرژن و bi-parva رو چک میکنم... چقدر دور موندم از دوست داشتنی هام... چقدر دلم تنگ شده واسه این دنیای خواستنیم... از یک روز قبل از تولدم آپ نکردم و این یعنی حتی همت نکرده بودم هدف های 24 سالگیم رو بنویسم! چیزی به اتمام بهار عزبزم نمونده و قالبم هنوز زمستونیه! اما دوستام... تمام لینک ها رو باز میکنم و نمیدونم از کدوم شروع کنم به خوندن!

تازه! ارسال مطلب جدید رو هم میزنم و صفحه ی سفید که جلوم باز میشه، دیگه منگل میشم بین خوندن یا نوشتن! اصلا از چی بنویسم! نگران میشم که نکنه دوستی برای خودم نگه نداشته باشم... 

بیخیال همه ی فکرها میشم و دستم رو رها میکنم رو کیبرد قدیمیم.. چقدر دلم تنگ شده..

 

   + بی پــروا ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 

خداحافظ آخرین روز بیست و سه سالگی...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 

حس نوشتن کلا از وجودم خداحافظی کرده! جدا از اینکه این مدت بی نهایت سرم شلوغ بود و اصلا نفهمیدم کی اسفند تموم شد و سال نو شد و حتی 9 روز هم ازش گذشت!

همیشه هیجان خاصی برای نوشتن آخرین پست سال و اولین پست سال بعد و جمع بندی و برنامه ریزی و اینا داشتم. اما امسال! نمیدونم! اصلا بهتره بندازم گردن پر مشغله بودنم!

بهارتون مبارک...

 

   + بی پــروا ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 

بالاخره باهام تماس گرفتن! چهارشنبه باید برم کارتمُ بگیرم و جمعه هم مرحله ی اول مصاحبه اس. بعد الان دارم رسما میمیرم از خوشحالی و استرس. پایان!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بی پروا یک بیمار

 

بیماری ها انواع و اقسام دارن! یه مدلش هم هست که فکر کنم کاشفش خوده جنابالیم هستم! به اسم سادیسم Pou آزاری! اینم نشانه اش..!

 

  

 

 

   + بی پــروا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میشه بهترین سومِ اسفند دنیا باشی؟

 

انقدر این روزا پر مشغله ام که اصلا متوجه نشده بودم ماه دوست داشتنیم شروع شده! آخه اسفند یه جور خاصی برام پر از آرامش و انرژی مثبته. اصلا دوست دارم محکم بغلش کنم و گازش بگیرم! آدم تو همه ی روزاش همش حس میکنه خوشبخت ترینه!

حتی الانم که از شدت خستگی و سر درد و سرماخوردگی غش کردم رو تختم و به زور دارم تایپ میکنم هم پر از حس خوبم!

امروز 5 صبح حرکت کردم و بعد از کلی تو اتوبوس بودن برای رسیدن به شهر مورد نظر و بعدم کلی تاکسی عوض کردن و کلی استرس برای عالی پیش رفتن همه چیز و از قلم ننداختن پیش پا افتاده ترین جزئیات، همه چیز خیلی خوب پیش رفت. البته فعلا فقط برای مصاحبه ثبتنام کردم. اما از اونجایی که استخدام شدن و عضوی از این شرکت بودن همیشه آرزوم بوده، حساسیتم رو روی بی نقص بودن همه چیز بیشتر میکنه. و بعدم ساعت 3 بلیط گرفتم و برگشتم. یک ساعتی میشه که رسیدم خونه. فیزیکم لهِ لهِ اما دلم روشنه...! نمیدونم چی پیش میاد، فقط پر از امیدواری ام... :)

 


   + بی پــروا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تو این سرمای بی وقفه...

 

وقتی دلم از زمین و زمون میگیره، وقتی پر از شک و بد بینی میشم، وقتی بوی دروغ و خیانت میخواد خفه ام کنه، وقتی هیچ چیز نیست که دلم بهش خوش باشه، کلا وقتی همه چیز به معنای واقعی افتضاحه داره ژیش میره، دیگه خودمُ پرت نمیکنم تو تختم و الکی بخوابم، یا زانومُ بغل کنمُ و ریز ریز گازش بگیرم. به جاش به اتاقم سامون میدم و میپرم تو حمام. یه دوش سریع میگیرم، موهامُ براشینگ میکنم، همه جا رو که خوش بو کردم یه هاتچاکلتِ دبلِ تلخِ تلخِ تلخ رو داغ داغ سر میکشم که تلخی و داغیش حواسم رو از همه دنیا پرت کنه. بعدم میام تو دنیای آروم مجازیم.

ــــــ لقِ همه اونا که میخوان با بوی گندِشون نذارن روزام رنگ آرامش رو حفظ کنه. برای آرزوهام تلاش میکنم اما اگه برآورده نشدن، به جهنم، زودتر یدونه دیگه واسه خودم درست میکنم و پر رنگ تر میخندم :)

   + بی پــروا ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد