بی پــروا . . .

از خل خلی هایم!

 

یکی از عادت هام، که احتمالا اگر یه غریبه ببینه به عقلم شک میکنه و سریع گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه امین آباد، حرف زدن با غذا و بدنمه!

خب تمام خوراکی های مورد علاقه ی من پر کالری هستن! مثلا من عادت دارم شیر کاکائو رو اینجوری درست کنم که از 3 تا قاشق پودر کاکائو و 3 تا قاشق ناتلا تشکیل شده باشه! بعد تازه بدون اینکه دلمُ بزنه، با کیک شکلاتی یا برانی بخورمش! خب خداییش شما باشین عذاب وجدان و اینا به خل خلی نمیندازتتون که به شیر کاکائو جان توضیح بدین که ببین عزیزم، شما هم با شکلات تلخ فرقی نداری که، وارد بدنم که شدی خودتُ چربی سوز معرفی کن و بعدشم بگو کلی هم نشاط آوری اصلا! بعد بدن جان شما هم گوش میدی که؟ این بنده خدا که میخوام نوش جانم کنم کالری که نداره هیچ، تازه اصلا کالری منفی هم داره! من به شما پیشنهاد میکنم اصلا به عنوان وُرک ات ثبتش کن! والا! یا فکر کن من یک ساعت طناب زدم! تازه بد نیست یکم هم پاها رو کشیده تر کنی!

تازه وقتایی که میرم سراغ سس مایونز که داستانیه! دسر و اینا هم همینطور! با نوشابه که جریان داشتم که آخر مجبور شدم کلا ترکش کنم!

این جور وقتا اطرافیانم که چشماشون از حدقه میزنه بیرون، فکر کنم بعد از انتشار این پست کلا بی دوست مجازی شم! پرشین هم مسـدودم میکنه! ای بابا! بی پروایی هم دردسری شده ها...!

 

 

 

   + بی پــروا ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یافتنمان هنر نبود...

 

آشناییمون از یه دوست مشترک بود! لالا! هم دانشگاهیِ من و دوست خیلی قدیمیِ آرام.

خب اولش که من انقد تو باغ نبودم که حتی نمیدونستم این آدم وجود داره!

یه روز که داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم لالا منو به یه گروه تو لایـ.ـن اینـوایت کرد! چند وقتی گذشته بود که یه آقایی یه شعر، از اینا که در وصف رخ یاره خصوصی برام فرستاد و این اتفاق چند باری تکرار شد تا من متوجه شدم که این آقاهه یکی از اعضای همون گروهه...! خب من اون موقع به شدت درگیر استرس مراحل اولیه مصاحـبه و اسـ.ـتخدام بودم و چیز زیادی تو ذهنم نمونده ولی تو همون روزای جام جهانی و اینا بود که همون آقاهه خیلی یهویی ازم پرسید که منم تیم مورد علاقم ایـتالیاس آیا؟! و به همین بهونه سر صحبت باز شد و بعدترش هم لالا گفت که آقاهه ازش خواسته با من صحبت کنه و اینها... خب من اصلا موقعیت وارد رابطه شدن رو نداشتم! اون آقاهه هم قبول کرد. اما همش حضور داشت و پیگیر کارام بود! تا اینکه من گیر مصاحبه حـراسـت افتادم! آقاهه هم شمارمُ خواست که تماس بگیره و راهنماییم کنه! یکم که خودم رو جمع و جور کردم دیدم درست زمانی که تو مسخره ترین روزای زندگیم بودم، همون موقع که فکر میکردم مصاحبـه رو بخاطر بلد نبودن اذا.ن رد میشم، روزای بلاتکلیفی و درگیری های دانشگاه خلم کرده بود این آقاهه همینجوری فقط بود که آرومم کنه!

یکی از روزای مرداد بود... احتمالا 15اُم! دیدم با یه مانتوی راحت گل گلی و شلوار جین و رانینگ، تو یه کافه نشستم رو به روی همون آقاهه و دارم به این فکر میکنم که منم مثل این آقاهه که میگه باورش نمیشه که بی پروا رو به روش نشسته و خیلی هیجان زده س خوشحالم یا نه! خب راستش نبودم! اصلا دلم رابـطه نمیخواست! اونم با این آقاهه و کلی فاصله ی مکانی!

زمان برد و آخر کسی که تو یکی از سخت ترین برهه های زندگیم کنارم بود...صبح تا شب انقدر غرغرامُ گوش میکرد تا بی هوش شم... که هر وقت چیزی خوب پیش نمیرفت یا قضیه ای دلمُ میشکست یا اصلا دلم الکی و بی دلیل میگرفت... تنها کسی که میدونستم همیشه هست تا بهم گوش بده و آرومم کنه و حتی از کیلومتر ها فاصله ازم حمایت کنه همین آقاهه س که حالا شده آرام هر لحظه ام :)

- قبل نوشتن این پست، یه پست خدافظی نوشته بودم و درست موقعی که اومدم انتشار رو بزنم پشیمون شدم و پاکش کردم! بعد حتی گوشیمُ برداشتم و خواستم با یه مسج با آرام خدافظی کنم! عین این دختر بچه های 12 ساله! بجاش مسج دادم که دارم میرم بیرون !! این خل بازیا یعنی باز زیادی جونِ خودمُ دارم در میارم و باید یکم با خودم مهربون تر باشم و مهمتر اینکه ناشکر نباشم!

 

   + بی پــروا ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

همینجوری

 

یهو دلم نوشتن خواست! از چی؟ نمیدونم! فقط دلم خواست باز این صفحه ی سفید مال من شه... اما نه اتفاق خاصی افتاده نه قراره بیوفته! حتی حرف خاصی هم ندارم!

همچنان استندبایم و روزامُ با باشگاه و درس خوندنای زورکی پر میکنم که فکرای گودزیلایی نیان سراغم! آخه بیکار که میمونم واقعا خطرناک میشم!

چند وقته که تو فکر یه وبلاگ جدیدم، یه وبلاگ دو نفره! البته اینکه زیاد از همراهی "آرام" مطمئن نیستم و مدت هاست تو نوشتن افتضاح شدم، باعث میشه از فکرش بیام بیرون..!

به طرز عجیبی دل تنگ دوستای مجازیمم... حتی اونایی که دلمُ شکستن و از اینجا بودنم بیزارم کردن... کاش دوباره برگرده روزای پیش هم بودنمون...

 

   + بی پــروا ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

^_^

 

کارام که تو هـ.واپیـ.مایی کـ.شـوری تموم شد و نشستم تو تاکسی که برگردم خونه، بعد از این که یه نفس راحت کشیدم، با خودم فکر کردم که دیگه وقتشه که یه جایزه ی درست حسابی به خودم بدم! نمیدونم چرا، اما همش این حسُ  دارم که مسیری که پا توش گذاشتم، کم از شـق القـمر نداره و واقعا لایق یه تشویق درست حسابی هستم! اولش گفتم چطوره یه تیپ جدید به خودم هدیه بدم، بعد دیدم تیپ جدید خواه نا خواه پیش خواهد آمد و اصلا هیجان انگیز نیست! خلاصه تو کل مسیر داشتم با خودشیفتگیِ تمام به سورپرایز کردن خودم فکر میکردم که تو شلوغیای میـدون صـ.نـعت چشمم خورد به یه آقایی که با یه کوله ی گنده و تیپ اسپرت جذابش میدوید!

بله، اورکا :دی، پیدا کردن یه تایم خالی و شروع دوباره باشگاه بهترین انتخابیه که خر ذوقم میکنه ^_^ تا رسیدم خونه، یه شلوار و تاپ انداختم تو کیفمُ بی تفاوت به وسواسای لوسم باشگاه نزدیک خونه ثبتنام کردم!

درسته که الان بازوهای ضعیفم دارن منهدم میشن بابت فشار زیادی که باید از امروز تحمل کنن و کلا جون تکون خوردن ندارم. اما کلی خوشحالم و پر از حس های مثبت ^_^

مرسی خودم جان :) مرسی خدای مهربونم :-*

 

 

   + بی پــروا ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه ذره انسانیت...

 

داشتم موهامُ رنگ میکردم که دسته نازک از موهای پر از رنگم افتاد درست وسط چشمم. حس کردم دارم کور میشم. برای چند ثانیه در حد مرگ سوختم و بعد گریه امونم رو برید... نه برای سوزش چشمم، برای اون دخترکی که الان رو تخت بیمارستان حتما با تک تک سلولاش از کنار هم قرار گرفتن الف سین ی دال منزجره...

خدا بهش صبر و آرامش بده و به باعث و بانیش عقل سالم...

 

   + بی پــروا ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از اولین ها

دیلی و :) و

 

مثل مزه ی اولین حقوق واقعی :)

حسِ جالبی بود وقتی نیلا، مهربون ترین همکاار دنیا، خبرشُ بهم داد...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

با تو موزیک و زندگی میرسن به معاشـقه

 

از دانشگاه که میرسم انقد خسته وکوفته م که فقط غش میکنم رو تختم! با این که 4 روز از جراحی دندون عقلم گذشته اما هنوز خلم میکنه از درد! فکر زیاد شدن غیبتام و استادای بد قلق روانمُ پاک کرده! پا میشم و ژلوفن و نوافن و مفنامیک اسید رو با هم میرم بالا! میخوام به لباس خواب گرم بپوشم و برم تو تختم که مسج میاد...

خستگیت در رفت؟ چیکار کنیم؟ :)

چکار کنیم؟ :)

خب بریم بیـرون دیگه (; به من بگو کی دم خونتون باشم. نیم ساعت دیگه خوبه؟ :دی

نمیفهمم چجوری، اما مثل یه آدم آهنی صورتمُ میشورم و شروع میکنم به آرایش و بدون ثانیه ای فکر یه تایت، با کت مورد علاقم و روسری مشکیه سرهم میکنم و صدای زنگ گوشیم یعنی باید بدوام پایین... یعنی باز اون بوی آشنا، باز اون دستهای مطمئن، قدم زدنایی که هیچ وقت ازش سیر نمیشیم، یعنی تموم شدن دل تنگی ای که هنوز به 24 ساعت هم نرسیده، یعنی کلی آرامش و خنده های واقعی...

اعتراف میکنم که اون اوایل این رابطه و آرام (آرام تنها اسمیه که وقتی تو ذهنم تصورش میکنم برازندشه!) برام هیچ جایگاهی و نداشت و حتی حواسم به جاهای دیگه هم بود! الان اما با این که بعضی چیزا برام حرص آوره، باقی خصوصیات آرام انقدر خواستنی هستن که پابندش شدم. بیشتر از لیاقتم دوسم داره و فکر میکنم این علاقه یک طرفه نیست...

 

   + بی پــروا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از رویا تا واقعیت

 

بالاخره کلاسای اینیشیال هم تموم شد و امروز فاینال بود. نمیدونم چرا مغزم پذیرش اون کتاب هزار صفحه ای رو نداشت و با این که نتیجه ی امتحان برام تا حد مرگ مهم بود، اما تا تونستم از زیرش در رفتم و بیشتر به همون نمونه سوالای یواشکی که آقای همکار بهم داده بود اکتفا کردم!

و همین باعث شد امتحانی رو که میتونستم قطعا تاپ بشم، با دو تا غلط پاس شم... اینجور موقع ها خیلی دوست دارم به بدترین شکل ممکن خودمو حلق آویز کنم! اما خب چه فایده ای میتونه داشته باشه! ترجیح میدم نفس راحت بکشم منتظر بمونم برای طی شدن ادامه ی راه...

 

   + بی پــروا ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه نفس نیمه راحت

دیلی و :) و

 

اینم از قرارداد رسمی مژه

بماند که فعلا 3 ماهه و آزمایشیه زبان 

 

   + بی پــروا ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لباس دار میشویم!

 

میدونم دیگه خیلی لوث شده و همه پستام شده کارم! اما خب آخه دوست دارم ثبت شه این روزا!

بعد روزام یه جوری شدن که همه چیز خلاصه شده به مسائل مرتبط به کارم و اصلا وقت مشغول شدن یا فکر کردن به چیزهای دیگه رو ندارم!

مثلا امروز وقتی سر  کلاس بودیم خیلی یهویی گفتن باید برید برای یونیفرماتون! ^_^

 

   + بی پــروا ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شروع شد!

 

همین پریروز بود که خسته و کلافه تو بانک نشسته بودم تا بعد از هزار ساعت انتظار نوبتم شه و شهریه دانشگاه رو واریز کنم. یهو زد به سرم که یه زنگ به عـملیـات شـرکت بزنم، بلکه چیزی از برنامه هاشون بفهمم! یه خانمی که به نظر مـسـت و ملنگ میومد جواب داد و گفت هنوز براتون برنامه نریختیم و احتمالا مهر کلاساتون شروع میشه! اولش کفرم گرفت اما بعد خودمُ اینجوری قانع کردم که در عوض میتونم چند جلسه برم دانشگاه و استادا رو در مورد غیبتام بریف کنم!

و دقیقا فرداش، یعنی همین دیروز، همون خانم مـسـت و ملنگه زنگ زد که خانم بی پروایی فردا 10 صبح شـرکت باش که جلسه ی مـعارفـه س! یونیفرم یادت نره عزیزم! خدافذ!

اینها در حالی بود که من تو شهر دانشگاهیم بودم و به یونیفرمم دسترسی نداشتم و ساعت هم 2 ظهر بود! نمیتونم توصیف کنم با چه منگل بازی ای وسیله جمع کردم و رفتم یه یونیفرم دیگه خریدم و 12 شب راهی شدم!

اما معارفه... میتونم بگم بهتر از این نمیشد :) فقط کلاسایی که قرار بود به قول اون خانم مـسـت و ملنگ مهر شروع شه، از همین شنبه شروع میشه!

 

   + بی پــروا ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بازم غر!

 

نمیدونم چه سادیسمیه گرفتم! همه اعتماد بنفسم بلندیِ موهامه، اما یهو میزنه به سرم و میریزمشون پایین! بعدم دپرس میشم و نق میزنم که مثِ وروجک آقای نجار شدم با این موها! فقط باید نانجیشون کنم و یه تیشرت زرد و شلوار سبز بپوشم!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

صرفا جهت ثبت!

دیلی و :) و

 

اینم از تایید رسمیِ مدیکال ^_^ 

چقدر فرقه بین 3 شهریور 93یی و 29یی!

مرسی خدا جونم :)

 

   + بی پــروا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوب دوب...

 

قلبم شیطون شده بود! نزدیک بود با حالت خاص قفسه سینه م دست به یکی کنه و همه چیز همین اول راه تموم شه!

پزشـک هـوایی برام مشاوره با فـوق تخـصـص قـلب نوشت، مردم و زنده شدم تا ساعت پنج شد و تو اون مطب شلوغ نوبتم شد... جونم داشت در میومد وقتی دکتر معاینه م میکرد و تصمیم گرفت دوباره اکو کنه. وقتی پرولاپـسمُ نشونم داد کم مونده بود سکته کنم! وقتی گفت یه نـوار قلب دیگه هم بگیریم بد نیست...!

شروع کرد به نوشتن ریپرت، اما اون لحظه که سرش رو آور بالا و گفت من کارم فقط گزارش دادن وضعیت شماس، نه اظهار نظر. اما میخوام برای اولین بار سنت شکنی کنم و این رو هم بنویسم که از نظر من استخدام این دوشیزه گران قدر از لحاظ قلب بلا مانع است، هیچ وقت یادم نمیره...

آخیـــــش...

 

   + بی پــروا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد