بی پــروا . . .

بازم غر!

 

نمیدونم چه سادیسمیه گرفتم! همه اعتماد بنفسم بلندیِ موهامه، اما یهو میزنه به سرم و میریزمشون پایین! بعدم دپرس میشم و نق میزنم که مثِ وروجک آقای نجار شدم با این موها! فقط باید نانجیشون کنم و یه تیشرت زرد و شلوار سبز بپوشم!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

صرفا جهت ثبت!

دیلی و :) و

 

اینم از تایید رسمیِ مدیکال ^_^ 

چقدر فرقه بین 3 شهریور 93یی و 29یی!

مرسی خدا جونم :)

 

   + بی پــروا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوب دوب...

 

قلبم شیطون شده بود! نزدیک بود با حالت خاص قفسه سینه م دست به یکی کنه و همه چیز همین اول راه تموم شه!

پزشـک هـوایی برام مشاوره با فـوق تخـصـص قـلب نوشت، مردم و زنده شدم تا ساعت پنج شد و تو اون مطب شلوغ نوبتم شد... جونم داشت در میومد وقتی دکتر معاینه م میکرد و تصمیم گرفت دوباره اکو کنه. وقتی پرولاپـسمُ نشونم داد کم مونده بود سکته کنم! وقتی گفت یه نـوار قلب دیگه هم بگیریم بد نیست...!

شروع کرد به نوشتن ریپرت، اما اون لحظه که سرش رو آور بالا و گفت من کارم فقط گزارش دادن وضعیت شماس، نه اظهار نظر. اما میخوام برای اولین بار سنت شکنی کنم و این رو هم بنویسم که از نظر من استخدام این دوشیزه گران قدر از لحاظ قلب بلا مانع است، هیچ وقت یادم نمیره...

آخیـــــش...

 

   + بی پــروا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چرا رفت

 

لعنت به من که نوشتن بلد نیستم.

فقط میتونم بگم حیف بود، واقعا حیف بود همچین مردی... که به معنای واقعی نابغه بود، خاص بود، که جز افرادی بود که این خاکُ حفظ کرد، که هیچ کس تو اویشن نیست که حداقل به اندازه ی یک خط مدیونش نباشه...

کاش بودی استاد...

 

   + بی پــروا ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

:)

دیلی و :) و

 

چقدر خنده داره برام حس این لحظه ام!

 

ادامه مطلب
   + بی پــروا ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

باز هم بلا تکلیفی

 

همین یکشنبه ی پیش بود که 9 صبح از شمال رسیدیمُ به هر بدبختی بود آماده شدم که 10 شرکت باشم. خانم "ح" دو تا نامه بهم داد، یکی برای اون تست گودزیلاییِ اُپیوم و یکی هم برای عدم سوءپیشینه. بعد هم یه فرم داد که پر کنم... بالاش یه چیزایی راجع به بیمه نوشته شده بود و تو یکی از قسمت هاش شماره حساب هم خواسته بود حتی... بعد هم برام توضیح داده بود که 15 روز وقت دارم جواب تست ها رو بیارم شرکت و بعد از مهر شدن ببرم حـ.ـراست لعنتی تا تصمیم نهایی گرفته بشه و بعد هم ادامه ی مسیر...

هنوز هم نمیدونم چی ممکنه پیش بیاد! اما دلم واسه بی پروایی که پارسال بودم میسوزه. همون قدر که فکرش رو نمیکردم روزی وارد این مسیر شم، حدس نمیزدم که روزی تا این حد... اُه! یادم نبود که این جمله هیچ وقت نباید کامل شه... یه چیزهایی رو آدم باید از خودش هم پنهان کنه! باید دست بکار شم و ذهنم رو ترمیم کنم... اصلا اینا چیه که دارم میگم! انگار نه انگار که قرار بود این پست یه پست هیجانی باشه! شرمنده دوستان... آخه این روزا هیشکی به دل بی پرواییِ من نمیشینه که بتونم بپذیرم چند ساعتی کنارش بشینم! اصلا شاید یه پست هیجانی قبل نوشتم از لحظه های قبل از رسیدنم به شرکت برای امضای قرار داد!!

 

   + بی پــروا ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم تنگه...

 

همینجوری یهویی یاد اون پستام افتادم که قبل از دِیت با پتروس، تند تند و با استرس مینوشتم و عین منگلا حتی رنگ رژ گونمم توصیف میکردم :پی دلم خواستشون! دلم اون هیجانه رو خواست! اصلا دلم یکم دخترونه تر بودن خواست! یعنی که چی هی مصاحبه و کار و درس!

دلم خل خلی تر بودن خواست! اصلا میخوام بیخیال بعضی خط قرمزام شم! اصلا یهو شاید امروز یه دونه از اون پستا نوشتم :دی!

 

   + بی پــروا ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

...

 

میدونستم این حس موندنی نیست. میدونستم هیچ وقت دیگه مثل بچگیام قلبم از شوق تند تند نمیزنه. اصلا برام مهم نیست در موردم چطور قضاوت شه اما خیلی وقته هیچ حسی به خاکم ندارم.

نه واسه اینکه یکسال تلاشم واسه رسیدن به یه شغلِ خیلی خیلی معمولی و حتی از دیدِ یه عده سطح پایین، به باد رفت، اونم فقط بخاطر یه مصاحبه ی احمقانه ی عـ.قیدتی سیـ.اسی. این شاید کوچیک ترین دلیل باشه... میدونم امثال من کم نیستن... مشکل اینجاس که هیچ نقطه ی روشنی هم دیده نمیشه!

من زحمتمُ کشیدم، اصلا برام مهم نیست که استخدام نشم و علت رد شدنم، بلد نبودن اذان باشه... هنوز معلوم نیست چی پیش میاد. باید امیدوارم باشم ولی دیگه کو حوصله و انگیزه؟!

 

   + بی پــروا ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عنوان چی میگه

 

به این نتیجه رسیدم که این وبلاگ گاهی شفا بخش عمل میکنه! باز منتظر تماسم و گوشی اصلیم هم روشن نمیشه! آخه تو این وضعیت آپدیت سیستم عامل چه کرمی بود؟!

میشه لطفا درست شه زودی؟؟!

 

چند ساعت بعد نوشت: دیدین گفتم :O !! زنگ زدن! فردا خان آخر مصاحبه س...

چند ساعت بعدتر نوشت: گوشیمم روشن شد! البته بعد از ری استُر شدن و به فنا رفتن کلِ کلِ کلِ کلِ اطلاعاتم! نمیدونم الان باید معمولی گریه کنم یا عـَـر بزنم!!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

:-W

 

پس چرا بهم زنگ نمیزنین؟؟ نگران 

پیر شدم انقدر چشمم به این دوتا گوشی بود... 

 

   + بی پــروا ; ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چند خط ذوقِ غَر و قاطی!

دیلی و :) و

 

خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. اما از همون روز اول، نه اصلا از همون خط اول انقدر حضورش برام ارزشمند بوده، که مطمئنم اگه روزی واقعا باهاش همکار بشم، هر جا که اسمش رو بشنوم به احترامش از جام بلند میشم.

جالب اینجاس که از همون اول بیشتر از خودم پی گیر کارم بوده! که نکنه چیزی جا بمونه و همون چیز کوچولو همه ی تلاشم رو به باد بده... 

یه آدم بی نهایت موفق اما افتاده...

تو شرایطی که میدونم از خستگی رو به بی هوشیه، میشینه و حرفامُ تا آخر گوش میده، تصحیح و کامل میکنه وبعد کلی راهنماییم میکنه. جدا از اینا باید اعتراف کنم همه ی اعتماد به نفس این روزهام رو مدیونشم...

واقعا احساس میکنم چقدر بی اندازه خوشبختم که کسی با شرایط اون برام وقت میذاره که کمکم کنه آرزوم رو براورده کنم و وقتی میبینه من چقدر از این بابت شرمنده ش میشم مثل من کوچولو شه و بره تو لاین پست بذاره " آدما برای کسی وقت دارن که ته دلشون بخوان براش وقت بذارن ". که بهم میگه تو یه دختر خیلی کوچولویی که بزرگترین معلم دنیاس، که ازم تشکر میکنه بابت بی پروا بودنم که تو هر خط بودنم ازم درس یاد میگیره! که من خنده م بگیره از تعریفشُ فکر کنم داره مسخره م میکنه و بگم جریان لقمانه که میگفت ادب از که آموختی از، از بی ادب..؟؟ که اون بیشتر بخنده و برای اولیش بار از تِمِ رسمیش خارج شه بگه دیوونه :)) کی میخوای قدر خودتُ بدونی؟!

تعداد دوستای واقعیم تو دنیای حقیقی شاید انگشت شمار باشه، اما هر کدوم به تنهایی یک دنیا معجزه هستن... و من همینقدر ساده خوشبختم :)

 

پ.ن: چی باحال تر از موهای بلوند بدون یه میلی متر ریشه مشکی بعد از کلی ماه :دی

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه فنجون خواب آروم لفطاً!

 

بلاتکلیفی بخش جدایی ناپذیر زندگیم بوده تو همه ی این سالها! اینُ همین چند دقیقه پیش وقتی زیر دوش ایستاده بودم و داشتم سعی میکردم برنامه هامُ جفت و جور کنم کشف کردم! چه اکتشاف مهمی واقعا!! دستمریزاد خودم!

 

   + بی پــروا ; ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

عزیزم...خوب شو لطفا زودتر :((

همیشه از وابستگی متنفر بودم. مخصوصا وابستگی به اشیا، مخصوصاتر وابستگی به گوشی! اما حالا که از عصر نمیدونم کی و چجوری گوشیم خاموش شده و روشن هم نمیشه هیچ رقمه، دارم واقعا پر پر میشم از ناراحتی! 
حدس میزنم حس مامانی رو دارم که بچه ی یکی یه دونه اش رو گم کرده! 

   + بی پــروا ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بعد از مدت ها.. یه نفس عمیق..

 

همین جوری بی حوصله دراز کشیدم رو تختم و حوصلم از همه چیز سر رفته. به این فکر میکنم که چقدر کار مهم برای انجام دارم که حس انجام هیچ کدوم نیست! اتاقم پر از کارتونه و هنوز وسائلم رو نچیدم، بیست و یکم امتحانام شروع میشه و من جز اسم درسام هیچیز دیگه ای ازشون حالیم نیست، همین روزا برای اون مصاحبه ی مسخره عـقـ.یـدتی سـیـ.اسـ.ی بهم زنگ میزنن و هنوز رغبت نکردم حتی رسـ.الـه را ورق بزنم، از عید تا حالا موهامُ رنگ نکردم و رسما گودزیلا شدم و...

کنار تختم رو نگاه میکنم و چشمم میوفته به لپتاپم که بعد از ماه ها تعمیر شده... انگار که یه عزیزترینی رو بعد از مدتها دیده باشم! آخه من سالها با این لپتاپ زندگی کردم! روشنش که میکنم با یه عجله ی خاص میپرم تو پرژن و bi-parva رو چک میکنم... چقدر دور موندم از دوست داشتنی هام... چقدر دلم تنگ شده واسه این دنیای خواستنیم... از یک روز قبل از تولدم آپ نکردم و این یعنی حتی همت نکرده بودم هدف های 24 سالگیم رو بنویسم! چیزی به اتمام بهار عزبزم نمونده و قالبم هنوز زمستونیه! اما دوستام... تمام لینک ها رو باز میکنم و نمیدونم از کدوم شروع کنم به خوندن!

تازه! ارسال مطلب جدید رو هم میزنم و صفحه ی سفید که جلوم باز میشه، دیگه منگل میشم بین خوندن یا نوشتن! اصلا از چی بنویسم! نگران میشم که نکنه دوستی برای خودم نگه نداشته باشم... 

بیخیال همه ی فکرها میشم و دستم رو رها میکنم رو کیبرد قدیمیم.. چقدر دلم تنگ شده..

 

   + بی پــروا ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد