بی پــروا . . .

^_^

 

کارام که تو هـ.واپیـ.مایی کـ.شـوری تموم شد و نشستم تو تاکسی که برگردم خونه، بعد از این که یه نفس راحت کشیدم، با خودم فکر کردم که دیگه وقتشه که یه جایزه ی درست حسابی به خودم بدم! نمیدونم چرا، اما همش این حسُ  دارم که مسیری که پا توش گذاشتم، کم از شـق القـمر نداره و واقعا لایق یه تشویق درست حسابی هستم! اولش گفتم چطوره یه تیپ جدید به خودم هدیه بدم، بعد دیدم تیپ جدید خواه نا خواه پیش خواهد آمد و اصلا هیجان انگیز نیست! خلاصه تو کل مسیر داشتم با خودشیفتگیِ تمام به سورپرایز کردن خودم فکر میکردم که تو شلوغیای میـدون صـ.نـعت چشمم خورد به یه آقایی که با یه کوله ی گنده و تیپ اسپرت جذابش میدوید!

بله، اورکا :دی، پیدا کردن یه تایم خالی و شروع دوباره باشگاه بهترین انتخابیه که خر ذوقم میکنه ^_^ تا رسیدم خونه، یه شلوار و تاپ انداختم تو کیفمُ بی تفاوت به وسواسای لوسم باشگاه نزدیک خونه ثبتنام کردم!

درسته که الان بازوهای ضعیفم دارن منهدم میشن بابت فشار زیادی که باید از امروز تحمل کنن و کلا جون تکون خوردن ندارم. اما کلی خوشحالم و پر از حس های مثبت ^_^

مرسی خودم جان :) مرسی خدای مهربونم :-*

 

 

   + بی پــروا ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه ذره انسانیت...

 

داشتم موهامُ رنگ میکردم که دسته نازک از موهای پر از رنگم افتاد درست وسط چشمم. حس کردم دارم کور میشم. برای چند ثانیه در حد مرگ سوختم و بعد گریه امونم رو برید... نه برای سوزش چشمم، برای اون دخترکی که الان رو تخت بیمارستان حتما با تک تک سلولاش از کنار هم قرار گرفتن الف سین ی دال منزجره...

خدا بهش صبر و آرامش بده و به باعث و بانیش عقل سالم...

 

   + بی پــروا ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از اولین ها

دیلی و :) و

 

مثل مزه ی اولین حقوق واقعی :)

حسِ جالبی بود وقتی نیلا، مهربون ترین همکاار دنیا، خبرشُ بهم داد...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

با تو موزیک و زندگی میرسن به معاشـقه

 

از دانشگاه که میرسم انقد خسته وکوفته م که فقط غش میکنم رو تختم! با این که 4 روز از جراحی دندون عقلم گذشته اما هنوز خلم میکنه از درد! فکر زیاد شدن غیبتام و استادای بد قلق روانمُ پاک کرده! پا میشم و ژلوفن و نوافن و مفنامیک اسید رو با هم میرم بالا! میخوام به لباس خواب گرم بپوشم و برم تو تختم که مسج میاد...

خستگیت در رفت؟ چیکار کنیم؟ :)

چکار کنیم؟ :)

خب بریم بیـرون دیگه (; به من بگو کی دم خونتون باشم. نیم ساعت دیگه خوبه؟ :دی

نمیفهمم چجوری، اما مثل یه آدم آهنی صورتمُ میشورم و شروع میکنم به آرایش و بدون ثانیه ای فکر یه تایت، با کت مورد علاقم و روسری مشکیه سرهم میکنم و صدای زنگ گوشیم یعنی باید بدوام پایین... یعنی باز اون بوی آشنا، باز اون دستهای مطمئن، قدم زدنایی که هیچ وقت ازش سیر نمیشیم، یعنی تموم شدن دل تنگی ای که هنوز به 24 ساعت هم نرسیده، یعنی کلی آرامش و خنده های واقعی...

اعتراف میکنم که اون اوایل این رابطه و آرام (آرام تنها اسمیه که وقتی تو ذهنم تصورش میکنم برازندشه!) برام هیچ جایگاهی و نداشت و حتی حواسم به جاهای دیگه هم بود! الان اما با این که بعضی چیزا برام حرص آوره، باقی خصوصیات آرام انقدر خواستنی هستن که پابندش شدم. بیشتر از لیاقتم دوسم داره و فکر میکنم این علاقه یک طرفه نیست...

 

   + بی پــروا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از رویا تا واقعیت

 

بالاخره کلاسای اینیشیال هم تموم شد و امروز فاینال بود. نمیدونم چرا مغزم پذیرش اون کتاب هزار صفحه ای رو نداشت و با این که نتیجه ی امتحان برام تا حد مرگ مهم بود، اما تا تونستم از زیرش در رفتم و بیشتر به همون نمونه سوالای یواشکی که آقای همکار بهم داده بود اکتفا کردم!

و همین باعث شد امتحانی رو که میتونستم قطعا تاپ بشم، با دو تا غلط پاس شم... اینجور موقع ها خیلی دوست دارم به بدترین شکل ممکن خودمو حلق آویز کنم! اما خب چه فایده ای میتونه داشته باشه! ترجیح میدم نفس راحت بکشم منتظر بمونم برای طی شدن ادامه ی راه...

 

   + بی پــروا ; ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه نفس نیمه راحت

دیلی و :) و

 

اینم از قرارداد رسمی مژه

بماند که فعلا 3 ماهه و آزمایشیه زبان 

 

   + بی پــروا ; ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

لباس دار میشویم!

 

میدونم دیگه خیلی لوث شده و همه پستام شده کارم! اما خب آخه دوست دارم ثبت شه این روزا!

بعد روزام یه جوری شدن که همه چیز خلاصه شده به مسائل مرتبط به کارم و اصلا وقت مشغول شدن یا فکر کردن به چیزهای دیگه رو ندارم!

مثلا امروز وقتی سر  کلاس بودیم خیلی یهویی گفتن باید برید برای یونیفرماتون! ^_^

 

   + بی پــروا ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شروع شد!

 

همین پریروز بود که خسته و کلافه تو بانک نشسته بودم تا بعد از هزار ساعت انتظار نوبتم شه و شهریه دانشگاه رو واریز کنم. یهو زد به سرم که یه زنگ به عـملیـات شـرکت بزنم، بلکه چیزی از برنامه هاشون بفهمم! یه خانمی که به نظر مـسـت و ملنگ میومد جواب داد و گفت هنوز براتون برنامه نریختیم و احتمالا مهر کلاساتون شروع میشه! اولش کفرم گرفت اما بعد خودمُ اینجوری قانع کردم که در عوض میتونم چند جلسه برم دانشگاه و استادا رو در مورد غیبتام بریف کنم!

و دقیقا فرداش، یعنی همین دیروز، همون خانم مـسـت و ملنگه زنگ زد که خانم بی پروایی فردا 10 صبح شـرکت باش که جلسه ی مـعارفـه س! یونیفرم یادت نره عزیزم! خدافذ!

اینها در حالی بود که من تو شهر دانشگاهیم بودم و به یونیفرمم دسترسی نداشتم و ساعت هم 2 ظهر بود! نمیتونم توصیف کنم با چه منگل بازی ای وسیله جمع کردم و رفتم یه یونیفرم دیگه خریدم و 12 شب راهی شدم!

اما معارفه... میتونم بگم بهتر از این نمیشد :) فقط کلاسایی که قرار بود به قول اون خانم مـسـت و ملنگ مهر شروع شه، از همین شنبه شروع میشه!

 

   + بی پــروا ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بازم غر!

 

نمیدونم چه سادیسمیه گرفتم! همه اعتماد بنفسم بلندیِ موهامه، اما یهو میزنه به سرم و میریزمشون پایین! بعدم دپرس میشم و نق میزنم که مثِ وروجک آقای نجار شدم با این موها! فقط باید نانجیشون کنم و یه تیشرت زرد و شلوار سبز بپوشم!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

صرفا جهت ثبت!

دیلی و :) و

 

اینم از تایید رسمیِ مدیکال ^_^ 

چقدر فرقه بین 3 شهریور 93یی و 29یی!

مرسی خدا جونم :)

 

   + بی پــروا ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دوب دوب...

 

قلبم شیطون شده بود! نزدیک بود با حالت خاص قفسه سینه م دست به یکی کنه و همه چیز همین اول راه تموم شه!

پزشـک هـوایی برام مشاوره با فـوق تخـصـص قـلب نوشت، مردم و زنده شدم تا ساعت پنج شد و تو اون مطب شلوغ نوبتم شد... جونم داشت در میومد وقتی دکتر معاینه م میکرد و تصمیم گرفت دوباره اکو کنه. وقتی پرولاپـسمُ نشونم داد کم مونده بود سکته کنم! وقتی گفت یه نـوار قلب دیگه هم بگیریم بد نیست...!

شروع کرد به نوشتن ریپرت، اما اون لحظه که سرش رو آور بالا و گفت من کارم فقط گزارش دادن وضعیت شماس، نه اظهار نظر. اما میخوام برای اولین بار سنت شکنی کنم و این رو هم بنویسم که از نظر من استخدام این دوشیزه گران قدر از لحاظ قلب بلا مانع است، هیچ وقت یادم نمیره...

آخیـــــش...

 

   + بی پــروا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چرا رفت

 

لعنت به من که نوشتن بلد نیستم.

فقط میتونم بگم حیف بود، واقعا حیف بود همچین مردی... که به معنای واقعی نابغه بود، خاص بود، که جز افرادی بود که این خاکُ حفظ کرد، که هیچ کس تو اویشن نیست که حداقل به اندازه ی یک خط مدیونش نباشه...

کاش بودی استاد...

 

   + بی پــروا ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

:)

دیلی و :) و

 

چقدر خنده داره برام حس این لحظه ام!

 

ادامه مطلب
   + بی پــروا ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

باز هم بلا تکلیفی

 

همین یکشنبه ی پیش بود که 9 صبح از شمال رسیدیمُ به هر بدبختی بود آماده شدم که 10 شرکت باشم. خانم "ح" دو تا نامه بهم داد، یکی برای اون تست گودزیلاییِ اُپیوم و یکی هم برای عدم سوءپیشینه. بعد هم یه فرم داد که پر کنم... بالاش یه چیزایی راجع به بیمه نوشته شده بود و تو یکی از قسمت هاش شماره حساب هم خواسته بود حتی... بعد هم برام توضیح داده بود که 15 روز وقت دارم جواب تست ها رو بیارم شرکت و بعد از مهر شدن ببرم حـ.ـراست لعنتی تا تصمیم نهایی گرفته بشه و بعد هم ادامه ی مسیر...

هنوز هم نمیدونم چی ممکنه پیش بیاد! اما دلم واسه بی پروایی که پارسال بودم میسوزه. همون قدر که فکرش رو نمیکردم روزی وارد این مسیر شم، حدس نمیزدم که روزی تا این حد... اُه! یادم نبود که این جمله هیچ وقت نباید کامل شه... یه چیزهایی رو آدم باید از خودش هم پنهان کنه! باید دست بکار شم و ذهنم رو ترمیم کنم... اصلا اینا چیه که دارم میگم! انگار نه انگار که قرار بود این پست یه پست هیجانی باشه! شرمنده دوستان... آخه این روزا هیشکی به دل بی پرواییِ من نمیشینه که بتونم بپذیرم چند ساعتی کنارش بشینم! اصلا شاید یه پست هیجانی قبل نوشتم از لحظه های قبل از رسیدنم به شرکت برای امضای قرار داد!!

 

   + بی پــروا ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد