اوضاعی شده بخدا!

 

ای بابا! من هی میام یه پست میذارم که بمونم و نوشتن رو ادامه بدم مثل خیلی قبلتر ها. اما باز میرم و برگشتم با خداس!

واقعنی نوشتن یادم رفته آخه! این همه اومدم پرسیدم واسه تولد آرام چه کنم چاره کنم، بعد این همه فنجون و میلو و تیارا و خامونه :) و مارچ راهنماییم کردن و ایده های هیجان انگیز و عالی دادن، این همه لاله صدام زد... اما نه تنها نشد که بیام پست بنویسم که چه شد و جه گذشت، حتی نشد کامنت بذارم و از این همه محبتتون تشکر کنم آخه (اموجی بی پروای شرمنده ای که سرشُ انداخته پایین و خجالت میکشه)

الانم همش استرس دارم که پاشم برم دوش بگیرم، یونیفرممو اتو کنم وخونه رو مرتب کنم که فردا 7 صب که برم اقامت برگشتم با خدا و محبت برنامه ریزی خواهد بود!

 


  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤
تگ ها : آی دُنت نُ ، دیلی

تن دیز ریمین...

 

میشه کمکم کنین لطفا؟

نیاز به ایده دارم برای به یاد ماندنی شدن تولد 30 سالگی پسرک. در حالی که کمتر از 7 روز فرصت دارم..

میشه لطفا به شدت هلپ می؟

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

جای خالی یک مرد مثلا!

 

هر قدر هم دختری باشی که دریل دست بگیری و دیوار سوراخ کنی و پرده ی اتاقتو خودت نصب کنی، آخرش بیرون گذاشتن زباله ها یه کار مردونس و انقدر از زیرش در میری که گوشه آشپزخونت بشه شعبه ای از یه ماشین شهرداری! :|

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٤
تگ ها : دیلی ، هر قدر هم

خستم...

 

همه ی سعی ام اینه که قوی باشم و خوب فکر کنم اما بازم اون ته ته های ذهنم میدونم که خیلی داره سخت میگذره. تازه دوازدهمه ماهه و من هیچی از حقوقم باقی نمونده، در حالی که آخر این ماه تولد آرام و خواهر کوچیکه (باورتون میشه یادم نمیاد اینجا با چه اسمی صداش میزدم!) رو پیش رو دارم.

مخارج خونه خیلی بالاس، خرید مبل و میز رو گذاشتم برای ماه آینده، البته جز این چاره ای هم نداشتم! باید حواسم به خانوادم هم باشه که ازم نا امید نشن. و همینطور آرام. نیاز به یه تیپ جدید و مهمتر از همه یه بوت دارم که تو بارون با کالج نرم بیرون. از طرفی شهریه دانشگاه هم مونده... خدای من! گفتم دانشگاه! چرا من نمیتونم حتی یک قدم برای پایاننامم بردارم! اصلا حتی دلم نمیخواد بهش فکر کنم. تازگی ها دارم با سرعت عجیبی چاق میشم، مخصوصا رونام و این خیلی عصبی و بی اعتماد به نفسم میکنه این در حالیه که با کم کردن غذام رسما باید دیگه هیچی نخورم انقدر که غذام کمه و فقط ورزش میتونه کمکم کنه که اونم یا همش سرکارم یا از خستگی بیهوش افتادم یا باید کارای خونه رو زود زود انجام بدم و باز برم سرکار!

با تمام اینها باید قوی باشم و مثبت فکر کنم و لبخند بزنم...

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤
تگ ها : آی دُنت نُ

این بین ما راز بمونه

 

هیچ وقت فکرشو نمیکردم شرایط زندگیم جوری تغییر کنه که تو مـ.ملکت خودم، اونم دقیقا تو شهر زادگاهم تو خونه ای زندگی کنم که خونه ی من باشه! خونه ی خودم تنهایی. 15ام همین ماه قرارداد بستم و از امشب منم و خودم و خونه ی واحد 5.

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤
تگ ها : دیلی

:|

 

امروز آیـلتـ.س داره و من هم از ظهر تا بعد از نیمه شب درگیر پروازم و نشد که پیشش باشم. یه حس عذاب وجدان بدی دارم... آخه از روزی که قرار شد امتحان بده به خاطر ایمانی که بهش داشتم همش میگفتم مطمینم که 9 میشه... اما با توجه به وقت کمی که داشت و درگیری های کاریش، خب شانسش خیلی اومد پایین... و حالا دارم میبینم که چه حس بدی این مدت بهش میدادم بدون اینکه متوجه باشم! الان یکی از نگرانی هاش اینه که نکنه 9 نشه و توقع منو براورده نکنه!

اومدم یعنی بهش روحیه بدم، چه گندی زدم!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٤
تگ ها : دیلی

 

 

من قبلنا چی مینوشتم که الان هرچی به مغزم فشار میارم چیز خاصی واسه نوشتن ندارم؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤
تگ ها : آی دُنت نُ

منِ پیرمرد

 

 

ادامه مطلب   
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : دیلی

 

 

نمیدونم چندمین باره که این حس رو دارم که تو سختترین روزای زندگیم هستم و همه چیز حسابی گره خورده به هم و هر قدرم دختر قوی ای باشم بازم دستام زیادی کوچیکن برای باز کردن این گره ها و اگه از پس همه چیز بربیام حتما معجزه کردم! مغز و روحم کاملا دیس ایبل شدن انگار! فقط مثل یه آدم آهنی دارم سعی میکنم قاعده ها رو یکی یکی طی کنم تا پروسیجرم کامل شه یا یکی از موانع له ام کنه!

پروازام به حدی زیاد و سنگینن که کاملا فتیک شدم، از 23ام امتحانام شروع میشه و من قطعا تا آخرین ساعات 22ام درگیر کار خواهم بود، جوری که حتی ممکنه به اولین امتحانم نرسم و این چیزیه که قدرت ترکوندن مغزم رو داره! و قسمت مسخره داستان اینه که انقد ذهنم درگیره که توانایی درس خوندن ندارم! راستش به خودم حق میدم و دلم برام میسوزه! تمام این ماه ها مثل یه افغانی کار کردم و لبخند زدم و روزای آفم رو کوبیدم رفتم شهر دانشگاهی و آخر شب برگشتم و دوباره با همون لبخنده رفتم سر کار. خب این چیزی بود که خودم خواستم و انجامش دادم، اما وقتی که ساده ترین حقم رو ازم دریغ میکنن، که بعد از 5 ماه نان_استاپ کار کردن، هنوز نمیدونم مرخصی که حق قطعیمه رو میدن یا نه حسابی جوش آوردم. انقدر که میتونم خیلی راحت قید همه چیز رو بزنم ولی به خواسته ام برسم...

تو این روزای گند، وقتی به زور دارم میخندم و چشمام پر اشکه و سعی میکنم لرزش چونمو پنهان کنم، از ته قلبم بیشتر از همیشه برای همه آرامش میخوام...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

نمینوشتم سنگین بودم!

 

دلم یه دوست میخواد الان! که مثل من دلش بخواد ماشین و بردارم و بیخیال همه چیز، پلی لیستمونُ پلی کنیم و بریم پاسـ.اژ ونـ.ک و با کلی ذوقِ خنگولانه از قهـ.وه ی تلـ.خ، کاپرینا بخریم و بگیریم دستمونو بیوفتیم تو پاساژ! من اون کفش مدل پیرزنی ورنیِ رو بخرم و غر بزنه بهم که بترکی که انقد کفش میخری اما خودش از منم بدتر باشه! انقد حرف بزنیم و...

اصلا واسه چی توصیف کنم چی دلم میخواد! وقتی باید تا چند دقیقه ی دیگه خودم و باسـ.ن گرامی رو آماده کنم واسه کلی آمپول و سرُم؟!

به یه دوست معمولی تر و کیک هویج و قهوه هم راضیما! اینم نمیشه؟!

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : دیلی ، آی دُنت نُ

 

 

کلی پست نصفه نیمه ی پیش نویش دارم که هیچ ایده ای برای کامل کردنش ندارم! در واقع چیزی ازش یادم نمیاد! نشد بیام و سال جدید و تبریک بگم و از برنامه هام بنویسم، نشد تولدمُ به خودم تبریک بگم و از شک 25 ساگی تعریف کنم! که بگم هنوزم باورم نمیشه اون همه شمع روی کیک مال من بود! نشد از روزای بد و خوب پروازم بگم، نشد از اصرارهای دوباره ی پتروس بگم! نشد بگم چقد از بلا.گفا کفریم بابت آپ نشدن وبلاگایی که باهاشون زندگی میکنم...

اما دوست دارم دوباره بیام اینجا و مثل اون اوایل، همونجوری بی پروا، با همون قلم افتضاحم زود به زود بنویسم...

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : آی دُنت نُ

خیسِ خیسِ خیس ...

 

از یه حس شروع شد، یه حس شک و بدبینی و بعد هم یه امتحان دخترونه! شنبه صبح بود، وقتی مثل همیشه مسج اول هفته ای رو سند کردم و میخواستم هفتمو با کلی انرژی و بدون اون حس های لعنتی شروع کنم لالا مسج داد و گفت که همه ی شکها درست بوده، که کسی که دروغ گفته اون بوده. گفت که شرمنده س! نمیدونستم چی رو باور کنم! تکذیب های آرام یا لالا که به یک دفعه ای مسج داده بود و همه چیز رو گفته بود... آرام زنگ زد و میدونست که لالا بهم گفته همه چیزو، هیچی نگفتم و فقط گوش دادم. تا شب که لالا شمارمو به دخترک داده بود و شرایطی پیش اومد که با هم صحبت کردیم... دخترک چند سالی از من بزرگتر بود و مطلقه. یه پسر کوچولو هم داشت. میگفت که دو هفته س که با هم هستن، از طریق دوست صمیمی لالا، تو مهمونی آشنا شدن... گفت سختی زیاد کشیده و فکر میکرده با وجود آرام تو زندگیش آرامش داره. بهش فحش میداد که دروغ گفته که آدم پستیه... سخت بود برام وقتی از لحظه هاشون میگفت... از طرف دیگه آرام باز هم حاشا میکرد و میگفت ثابت میکنه همه چیز دروغه، ازم فرصت میخواست. و من فقط یه شنونده ی بهت زده بودم...

یکشنبه شد، تمام مدت تو پـرواز شوک بودم و گاهی بدون اینکه بفهمم چند قطره اشک باعث تعجب همکارام میشد و نمیدونستم در جواب چی شده هاشون چی بگم! آرام گفت که همش یه بازی بود که توش گیر افتاده بوده و همون موقع که خواسته همه چیز رو درست کنه خراب شده بوده. گفت که هیچ وقت نمیخواسته کسی رو جای بی پروا بیاره، گفت که خوشحال نبوده و دنبال راه حل میگشته،گفت که حرفای دوستاش غرض ورزی بوده و همش صادقانه نیست، گفت و گفت و گفت... باور؟ نکردم! شوک عجیبی بود! حرفایی که فکر میکردم فقط برای گوش منه، دستایی که فکر میکردم فقط دست منو اونجوری میگیره، بغلی که فکر میکردم توش تنها ترینم... هیچ حرمتی باقی نمونده بود... بخشیدنش رو هرگز بلد نخواهم شد...

دوستای چندین و چند سالش به یک دفعه ترکش کردن و غیر از این خیلی خوب شخصیت و منش واقعیشون رو نشون دادن، مخصوصا لالا... تصمیم دخترک رو نمیدونم، اما رابطه ی 8 ماهش با بی پروا به ف...ک رفت. ازم خواست که درکش کنم، یاد آوری کرد که وقتی شرایط بدی داشتم اون تنها کسی بوده که حامیم بوده.. راست هم میگفت اما من انقدر بزرگ منش نیستم که بهونه ی خوبی باشه که بتونم برگردم بهش...

دوشنبه دیگه با اوضاع کنار اومده بودم تقریبا! پذیرفتم! خب پیش میاد دیگه! منم کم گذاشته بودم،از نظر آرام شغلم تمام وقتم رو پر کرده بود و تلاشهایی که میکردم براش کافی نبوده، اذیت میشده از تماس نگرفتن های من و بی جواب بودن تماس هاش که البته زیاد هم نبود! خب اشکال نداشت واقعا! من کافی نبودم و کس دیگه ای توقعاتی که از من داشت رو براش براورده کرده بود، اصلا خیلیم عالی، میتونن با هم خوش و خرم باشن. اما موندن من واقعا بی معنی خواهد بود... حتی اگر تا ابد هم آرام اینو نپذیره...

جقدر نیاز داشتم به صحبت کردن، به در میون گذاشتن این اتفاقا... بدون این که قضاوت هایی که میشه روزهامو تلخ تر کنه... کاش صحبت کنین باهام...

 

 

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : آی دُنت نُ

ور وراسیون!

 

امروز استنـد بای ام و فعلا خونه! بعد از مدتها بیش از حد خسته نیستم و دلم پر حرفی میخواد! :دی

+ یادم نمیاد چقدر از آرام اینجا گفتم بس که دور افتادم از نوشتن! همه چیز بینمون فوق العـاده بود اما فاصله بالاخره کار خودش رو میکنه! مخصوصا اگه یه نفر خسته شه/کم بذاره. خب من اصلا آدم شکاکی نبودم و نیستم، اما به حسم ایمان دارم. و حالا حسم؟ همه ی سیگنال های منفی علیه آرام رو گرفته و نمیتونه باهاش کنار بیاد و باورش کنه! انقدر که ممکنه رابطه ای که آرامش محض بود رو تموم کنه تا آرامش دوباره به لحظه هام برگرده! و خب آرام هیچ کاری برای درست شدن حسم نکرده! فعلا دارم صبر میکنم اما چیزی با لبریز شدن ظرفیتم فاصله ندارم... همه چیز شده مثل عصر پاییزی پاشایی جان! واقعا دیگه توی دنیا به چی اعتباره..؟

+ دانشگاه حسابی قمر در عقرب شده :دی ترم سه شروع شده و هنوز وقت نکردم و تا 20 فروردین هم فرصت رفتن به شهر دانشگاهی رو ندارم. از طرفی مرتیکه ای که اسمش رو گذاشته "کارشناس رشته" هیچ وقت جواب تلفن لعنتیش رو نمیده و حتی مجبورم کرده به مدیر گروه ریپورتش کنم بلکه به باسـن محترمش فشار بیاره و وظایفش رو انجام بده و اگه این روند رو ادامه بده بدون عذاب وجدان، به ریاست دانشگاه هم ریپورتش میکنم! خب یعنی چی آخه؟! چجوریه که من برای یه لیوان آب با مغز از صندلی مسافر میرم تو گَلی و این آقا و امثالش صبح تا شب نشستن پشت میز و خاله زنکی میکنن و تنها کاری که آن تایم و بدون کم و کاست انجام میدن ناهار خوردنه؟! والا! پایان نامه هم که ایشالا ترم بعد!

+ دلم یه عالم کتاب خوندن میخواد، کتابایی که توشون غرق شم و ساعت ها نتونم بیام بیرون... دلم انگلیسی خوندن میخواد و کلاسای زبان عصر... دلم کافه میخواد با دوستای فوق العاده و خنده های از تهِ دلِ خاص دخترونه... دلم موهای بلند قهوه ای میخواد و ناخنای مرتب و هم اندازه که هر روز کله ی صبح بعد از شستن صورتم بشینم و جونم در بیاد تا تصمیم بگیرم امروز چه رنگیشون کنم... دلم یه مایـوی جدید میخواد و استخر که انقدر شنا کنم که وقتی از آب میام بیرون غش کنم رو یکی از اون صندلی های هپلی گوشه استخر و حتی نا نداشته باشم یه لبخند کج و کوله بزنم... دلم یک عالمه جیم میخواد، که جون بکنم و نتونم دمبل رو آسون بلند کنم و مربیم غش کنه از خنده از لرزش ناخودآگاه بازوهام... دلم دستبند های رنگی میخواد و یه گردنبد با زنجیر بلند و نازک... دلم ابرو های پهن و صاف میخواد... دلم توچال میخواد و پیاده روی در حد فلج شدن... دلم کندوان رو میخواد و آش ماست تو اون هوای دیوانه ساز!... دیگه روم نمیشه بگم چی دلم میخواد خجالت

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : دیلی

بهترین و دقیقا "بهترین" خوشیِ کاری!

 

موقع خدافظی وقتی داشتم با دونه دونه مسافـرا خدافظی میکردم، یه خانومه میاد میگه، میشه دختر من با شما عکس بندازه؟ بهش میگم بله حتما، فقط اجازه بدید به سرمهـ.ماندار بگم که با خلبـ.ان هماهنگ کنه و... میپره وسط صحبتم و میگه نه، با خلبـ.ان نه، با شما! یه لحظه برق از سرم میپره که چجوری بهش نه بگم که دل دخترکش نشکنه و تا میام توضیح بدم که قوانیـن این اجازه رو به من نمیده، سر مهـ.ماندار که اون طرفتر جریان رو فهمیده به خانومه میگه صبر کنید همسفـرهاتون پیاده شن که همکارم بیاد اون سمت و باهاتون عکس بندازه! خانومه انقدر ذوق میکنه که همونجوری یهویی عکس رو که احتمالا من یه جور منگ حواسم هم به مسافـرای دیگس هم دنبال یه ژست مناسب میگردم و دخترش که نوک پنجه پاش وایساده و سعی میکنه حسابی بچسبه بهم، میگیره!! و بعدش دخترک کوچولو با اون روسری رنگ رنگی و چادرش شروع میکنه به تند تند بوسیدن دستم و میگه که شما خیلی خوشبو و خوشکلین، دوست دارم مثل شما شم! همینجوری که از خجالت و ذوق مرگی داشتم میمردم، میبوسمش و میگم دخترک فوق العاده، سعی کن بهترین باشی و همیشه از تهِ دلت واقعی بخندی...

چند روز از عصر 6امین روز اسفند و پرواز بندر و اون اتفاق ساده گذشته.. اما هنوز یه خوشحالی عمیق توی قلبم و یه حس فوق العاده رو دست چپم، باقی مونده :)

 

  
نویسنده : بی پــروا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
تگ ها : :) ،

← صفحه بعد