بی پــروا . . .

 

 

خداحافظ آخرین روز بیست و سه سالگی...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 

حس نوشتن کلا از وجودم خداحافظی کرده! جدا از اینکه این مدت بی نهایت سرم شلوغ بود و اصلا نفهمیدم کی اسفند تموم شد و سال نو شد و حتی 9 روز هم ازش گذشت!

همیشه هیجان خاصی برای نوشتن آخرین پست سال و اولین پست سال بعد و جمع بندی و برنامه ریزی و اینا داشتم. اما امسال! نمیدونم! اصلا بهتره بندازم گردن پر مشغله بودنم!

بهارتون مبارک...

 

   + بی پــروا ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

 

 

بالاخره باهام تماس گرفتن! چهارشنبه باید برم کارتمُ بگیرم و جمعه هم مرحله ی اول مصاحبه اس. بعد الان دارم رسما میمیرم از خوشحالی و استرس. پایان!

 

   + بی پــروا ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بی پروا یک بیمار

 

بیماری ها انواع و اقسام دارن! یه مدلش هم هست که فکر کنم کاشفش خوده جنابالیم هستم! به اسم سادیسم Pou آزاری! اینم نشانه اش..!

 

  

 

 

   + بی پــروا ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میشه بهترین سومِ اسفند دنیا باشی؟

 

انقدر این روزا پر مشغله ام که اصلا متوجه نشده بودم ماه دوست داشتنیم شروع شده! آخه اسفند یه جور خاصی برام پر از آرامش و انرژی مثبته. اصلا دوست دارم محکم بغلش کنم و گازش بگیرم! آدم تو همه ی روزاش همش حس میکنه خوشبخت ترینه!

حتی الانم که از شدت خستگی و سر درد و سرماخوردگی غش کردم رو تختم و به زور دارم تایپ میکنم هم پر از حس خوبم!

امروز 5 صبح حرکت کردم و بعد از کلی تو اتوبوس بودن برای رسیدن به شهر مورد نظر و بعدم کلی تاکسی عوض کردن و کلی استرس برای عالی پیش رفتن همه چیز و از قلم ننداختن پیش پا افتاده ترین جزئیات، همه چیز خیلی خوب پیش رفت. البته فعلا فقط برای مصاحبه ثبتنام کردم. اما از اونجایی که استخدام شدن و عضوی از این شرکت بودن همیشه آرزوم بوده، حساسیتم رو روی بی نقص بودن همه چیز بیشتر میکنه. و بعدم ساعت 3 بلیط گرفتم و برگشتم. یک ساعتی میشه که رسیدم خونه. فیزیکم لهِ لهِ اما دلم روشنه...! نمیدونم چی پیش میاد، فقط پر از امیدواری ام... :)

 


   + بی پــروا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تو این سرمای بی وقفه...

 

وقتی دلم از زمین و زمون میگیره، وقتی پر از شک و بد بینی میشم، وقتی بوی دروغ و خیانت میخواد خفه ام کنه، وقتی هیچ چیز نیست که دلم بهش خوش باشه، کلا وقتی همه چیز به معنای واقعی افتضاحه داره ژیش میره، دیگه خودمُ پرت نمیکنم تو تختم و الکی بخوابم، یا زانومُ بغل کنمُ و ریز ریز گازش بگیرم. به جاش به اتاقم سامون میدم و میپرم تو حمام. یه دوش سریع میگیرم، موهامُ براشینگ میکنم، همه جا رو که خوش بو کردم یه هاتچاکلتِ دبلِ تلخِ تلخِ تلخ رو داغ داغ سر میکشم که تلخی و داغیش حواسم رو از همه دنیا پرت کنه. بعدم میام تو دنیای آروم مجازیم.

ــــــ لقِ همه اونا که میخوان با بوی گندِشون نذارن روزام رنگ آرامش رو حفظ کنه. برای آرزوهام تلاش میکنم اما اگه برآورده نشدن، به جهنم، زودتر یدونه دیگه واسه خودم درست میکنم و پر رنگ تر میخندم :)

   + بی پــروا ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خودمم نمیدونم چی شد که اینجوری شدم!

 

همه چیز یهویی شد! با اینکه عاشقشون بودم اما دیگه از دستشون کلافه شده بودم! هر کار از دستم بر میومد انجام دادم اما به هیچ صراطی مستقیم نبودن! یهو دیروز گوشیمُ برداشتم و برای امروز وقت گرفتم!

بدونِ هیچ ایده ی خاصی وقتی نشستم رو صندلی اولین جمله ای که به ذهنم رسید رو گفتم. "صاف. کاملا یه دست." "مطمئنی بی پروا؟! چون روشون خورده ممکنه خیلی کوتاه شن!" "اشکالی نداره. بهتر از اینه که همش دمج باشن." "از دست شما دخترا، از یه جا دیگه عصبی میشین، سر این موهای بی زبون خالی میکنین. باشه، ولی قول بده بعدش اگه خیلی کوتاه بود آینه هامُ خورد نکنی!"

و الان من یه بی پروام که موهاش فقط چند سانت از شونه هاش پایین ترن! خدا رو شکر که امروز عازم یه سفر خیلی مهمم وگرنه خُل میشدم :دی! حتی همین الان که خودمُ تو آینه میبینم باورم نمیشه این منم! 

 

   + بی پــروا ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بهم میگه مورچه!

 

آخه ها... کلا از ولن نوشتن برای من کار مشکلیه! از دیدن شور و هیجانِ دوستام تو حوالی این روز خیلی انرژی میگیرما... اما این که خودم شخصا درگیرش باشم واسم دوست داشتنی نیست! 

بعد امسال این روز، در حالی که حتی یک درصد هم فکرش رو نمیکردم، یه جور غیر منتظره ای منو غافل گیر کرد! اجازه بدین وارد جزئیات نشم، حتی عکس هم نمیذارم!

بعضی اتفاقای خوب بهتره که فقط یه سایه ی کم رنگ ازشون باقی بمونه... 

مرسی چهارده February دوهزار و چهارده بابت خوشمزگیت :)

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

عنوان؟ واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه!

 

خب معلومه وقتی اولین روزی که بعد یک سال و خورده ای میری دانشگاه، همه ی فکر و ذکرت عکسای خل خلی انداختنه روز دوم رو به بهونه ی سرماخوردگی میپیچونی! تازه امروز کنکور هم داشتم، اما حتی کارتمُ پرینت نکردم! فردا هم کنکور زبان دارم اما غیر ممکنه اونُ از دست بدم، برام خیلی خاصه، یه جورایی میخوام خودمُ محک بزنم!

عصر هم کلاس زبان دارم و اگه چوب خط غیبتام بیش از حد پر نبود، بدم نمیومد غیبت کنم و در عوض چند ساعتی با خودم قدم بزنم!

بذارین یواشکی یه چیزی بهتون بگم... حس میکنم دارم منگل میشم. جدی میگم. فشار و استرسی که این مدت تحمل کردم و از این به بعد بیشتر هم میشه داره حسابی روانم رو پریشناک کرده! امیدوارم خدا بازم قدرتم رو بالاتر ببره که سر از امین آباد در نیارم! آخه کلی کار دارم که هنوز تمومشون نکردم...!

 

    

 

   + بی پــروا ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

One day I'm gonna fly away...

 

یکم داره تعداد پست های قرمزم میره بالا! منظورم همون پبشنویس هاس! و این اصلا با خلق و خوی بی پرواییِ من جور نیست! اما واقعا نمیدونم چی باعث شده حتی اینجا هم بترسم از لحظه های دو نفره ام بنویسم! فکر کنم به خاطر ِ اینه که نمیخوام زیاد درگیر ماجرا باشم یا شایدم به دوامش اعتمادی ندارم! نه میخوام ورود کسی رو جشن بگیرم و نه وقتی روزی به هر دلیلی نبود عزا داری راه بندازم! از طرفی وقتی میبینم روزام دوست داشتنی تر شدن دلیلی نمیبینم که مانعش بشم! 

همین که هفته ای یه روز برای چند ساعت کنار همیم و حواسمون از دغدغه هامون پرت میشه، یا گاهی اگه وقت داشته باشم یا وقت داشته باشه ایده های عجیب غریب خلق کنیم برای سورپرایز یا ترکوندن همدیگه، یا این که سعی میکنیم همدیگه رو درک کنیم، همین که آرامش همدیگه رو بخاطر خودخواهیمون نمیگیریم، همین که فقط دو تا دوستیم حتی اگه بعضی روزا انقدر درگیر باشیم که یه مسج هم بینمون رد و بدل نشه، اصلا همین معمولی بودنی که خاصه، همینا کافیه. میدونین، وقتی پای دوست داشتن و اینا وسط نباشه همه چیز خیلی راحت تره، یعنی برای من که این جوریه، احترام و ارزش رو ترجیح میدم به عشق این چیزا.

خیلی خوبه که هردومون واقعا خودمونیم و نقش بازی نمیکنیم، این که اخلاقا و عادت هایی که شاید بد باشن رو از هم قایم نمیکنیم، این که همین که هستیم رو میپذیریم و از همدیگه توقع تغییر نداریم،اینکه میدونیم رابطمون یه روزی یه جایی به آخرش میرسه اما نه منتظر اون روزیم نه بهش فکر میکنیم نه حتی ازش میترسیم، مهمتر از همه با این که کلی کمی و کاستی داریم اما هیچ چیز منُ یاد رابطه ی قبلیم نمیندازه خیلی خوبه...

نمیدونین برای من چقدر باحاله وقتی تازه از پیشش اومدم میبینم و تو Line ازش وُیس مسج دارم و وقتی پلی میکنم میبینم یه قسمت از یکی از آهنگای قدیمی و خنگ شهرام شبپره رو فرستاده بعدش یه آهنگ جواد که حتی نمیدونم خواننده ش کیه! و بعدتر از اون One day آرش! اصلا خیلی خوبه این رابطه ی خنگ و اسگلانه  :دی

 

   + بی پــروا ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

لااقل بگین پنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر !

 

وقتی تو آخرین روزای 23 سالگی، 1 ساله میشی...


(نمیدونم چرا عکس حذف شده!)

 

دوستای بی نظیرم، فرصتمون خیلی کمه... هیچ چیز تو دنیا وجود نداره که ارزشش از شما بیشتر باشه پس خیلی قدر خودتون رو بدونین، خواهش میکنم از تک تکِ لحظه هاتون لذت ببرین. حتی اون لحظه هایی که دوستش ندارین و قلبتون فشرده شده... یه روز دلتون برای همین لحظه ها تنگ میشه... بخندین دوستای خوبم، از تهِ دلتون واقعی بخندین، از همون خنده ها که به قول شاینی دندوناتون پیدا میشه و چشماتون کوچولو میشه... ایمان داشته باشین که بهترین هستین و خدای مهربونتون عاشقانه داره به خنده های خشگلتون نگاه میکنه ذوق میکنه بابت آفریدنتون...

میشه برام یه :) کامنت بذارین اگه واقعا دارین لبخند میزنین؟ 

   + بی پــروا ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میدونستم :)

 

رتبه 3 چی میگه این وسط... نیشخند

 

+ خیلی بده که فعلا نمیتونم تو این مورد خاص همه چیز رو با جزئیات تعریف کنم، اما به یه پایان فوق العاده خوش بینم و اون موقع همه چیز رو توضیح میدم :)

 

   + بی پــروا ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

اینم از ارشد!

 

این پست به علت بد اخلاق بودن خط خورد! 

ثبت نام کردم. هیچ حس خاصی ندارم نسبت به این مرحله ی جدید. آخه عادت دارم برای هر مناسبتی یا هر شروع جدیدی، یه جشن یه نفره با خودم بگیرم، اما این بار... نمیدونم... بدجور خورده تو ذوقم... همش دارم خودم رو از این بابت سرزنش میکنم. نه اینکه فکر کنید دارم الکی سخت میگیرما، تقصیر خودمه اگه الان دستمُ گذاشتم زیر چونه م و لب و لوچه م آویزونه بجای اینکه بخندم، که باز باید با چیزی که هست خودمُ تطبیق بدم بجای اینکه موقعیت دوست داشتنیم رو به وجود آورده باشم...

هووووف باز دارم ویر و ویر غر میزنم! اصلا انگار غر غر شده جزئی از وجودم! بذارین یکم حواسم رو پرت کنم... مثلا اون آقاهه، هم کلاسیِ آینده م، اومد و بهم گفت "دخترم" من چشمم خوب نمیبینه، میشه فرم منُ برام پر کنی! یا اون آقاهه که نگهبان دانشگاه بود و وقتی ازش خواستم بانک رو بهم نشون بده، کل دانشگاهُ بهم یاد داد و آخر سر هم گفت اگه خواستم خونه بگیرم میتونم رو کمکش حساب کنم! یا تنها هم کلاسی هم جنس خودم که همش داشت دنبال پسرش میدوید که شیطونی نکنه و رو دیوار خط خطی نکنه! 

مثل اینکه کسل تر از این حرفهام... نمیدونم چرا این روزا پررنگ ترین جمله ی ذهنم، که ناخودآگاه چند بار در روز تکرار میکنم شده این "چی فکر میکردم و چی شد!

 


   + بی پــروا ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

همیشه یه پای ماجرا میلنگه

 

یعنی تو دنیا چیزی کشنده تر از بلاتکلیفی وجود داره آیا؟!

تا حالا فکر میکردم جواب تکمیل ظرفیت که بیاد آسوده میشم، اما حالا...

آخه جریان از این قراره که گرایشی که میخواستم قبول نشدم و دانشگاه نه انقدر دوره که بتونم خوابگاه یا خونه بگیرم و نه انقدر نزدیک که بشه رفت و آمد کنم، از طرف دیگه ممکنه همین روزا مصاحبه های کاریم شروع شه و درگیر قضایای کاری باشم... نه میتونم به ادامه تحصیل ندادن فکر کنم نه میتونم بیخیال کار بشم! البته میشه هر دو رو با هم هندل کنم، اما شهر دانشگاه واقعا در نوع خودش فاجعه س!

باید اعتراف کنم که دارم میترسم... خیلی میترسم که باز مثل دوره ی کارشناسیم، هر روز به خودم لعنت بفرستم بابت انتخابِ رشته ای که دوست ندارم و دانشگاهی که انگیزه ام رو میگیره... میترسم از اینکه باز ضعیف شم، میترسم که تا آخر عمرم هر سال کنکور بدم و آخرشم هیچی...

ای بابا... باز دارم الکی غرغر میکنم انرژی منفی میدم. برم خودمُ به یه هات چاکلت دعوت کنم، شاید مغزم بهتر کار کرد!

 

   + بی پــروا ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد