بی پــروا . . .

نمینوشتم سنگین بودم!

 

دلم یه دوست میخواد الان! که مثل من دلش بخواد ماشین و بردارم و بیخیال همه چیز، پلی لیستمونُ پلی کنیم و بریم پاسـ.اژ ونـ.ک و با کلی ذوقِ خنگولانه از قهـ.وه ی تلـ.خ، کاپرینا بخریم و بگیریم دستمونو بیوفتیم تو پاساژ! من اون کفش مدل پیرزنی ورنیِ رو بخرم و غر بزنه بهم که بترکی که انقد کفش میخری اما خودش از منم بدتر باشه! انقد حرف بزنیم و...

اصلا واسه چی توصیف کنم چی دلم میخواد! وقتی باید تا چند دقیقه ی دیگه خودم و باسـ.ن گرامی رو آماده کنم واسه کلی آمپول و سرُم؟!

به یه دوست معمولی تر و کیک هویج و قهوه هم راضیما! اینم نمیشه؟!

 

   + بی پــروا ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

 

 

کلی پست نصفه نیمه ی پیش نویش دارم که هیچ ایده ای برای کامل کردنش ندارم! در واقع چیزی ازش یادم نمیاد! نشد بیام و سال جدید و تبریک بگم و از برنامه هام بنویسم، نشد تولدمُ به خودم تبریک بگم و از شک 25 ساگی تعریف کنم! که بگم هنوزم باورم نمیشه اون همه شمع روی کیک مال من بود! نشد از روزای بد و خوب پروازم بگم، نشد از اصرارهای دوباره ی پتروس بگم! نشد بگم چقد از بلا.گفا کفریم بابت آپ نشدن وبلاگایی که باهاشون زندگی میکنم...

اما دوست دارم دوباره بیام اینجا و مثل اون اوایل، همونجوری بی پروا، با همون قلم افتضاحم زود به زود بنویسم...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

خیسِ خیسِ خیس ...

 

از یه حس شروع شد، یه حس شک و بدبینی و بعد هم یه امتحان دخترونه! شنبه صبح بود، وقتی مثل همیشه مسج اول هفته ای رو سند کردم و میخواستم هفتمو با کلی انرژی و بدون اون حس های لعنتی شروع کنم لالا مسج داد و گفت که همه ی شکها درست بوده، که کسی که دروغ گفته اون بوده. گفت که شرمنده س! نمیدونستم چی رو باور کنم! تکذیب های آرام یا لالا که به یک دفعه ای مسج داده بود و همه چیز رو گفته بود... آرام زنگ زد و میدونست که لالا بهم گفته همه چیزو، هیچی نگفتم و فقط گوش دادم. تا شب که لالا شمارمو به دخترک داده بود و شرایطی پیش اومد که با هم صحبت کردیم... دخترک چند سالی از من بزرگتر بود و مطلقه. یه پسر کوچولو هم داشت. میگفت که دو هفته س که با هم هستن، از طریق دوست صمیمی لالا، تو مهمونی آشنا شدن... گفت سختی زیاد کشیده و فکر میکرده با وجود آرام تو زندگیش آرامش داره. بهش فحش میداد که دروغ گفته که آدم پستیه... سخت بود برام وقتی از لحظه هاشون میگفت... از طرف دیگه آرام باز هم حاشا میکرد و میگفت ثابت میکنه همه چیز دروغه، ازم فرصت میخواست. و من فقط یه شنونده ی بهت زده بودم...

یکشنبه شد، تمام مدت تو پـرواز شوک بودم و گاهی بدون اینکه بفهمم چند قطره اشک باعث تعجب همکارام میشد و نمیدونستم در جواب چی شده هاشون چی بگم! آرام گفت که همش یه بازی بود که توش گیر افتاده بوده و همون موقع که خواسته همه چیز رو درست کنه خراب شده بوده. گفت که هیچ وقت نمیخواسته کسی رو جای بی پروا بیاره، گفت که خوشحال نبوده و دنبال راه حل میگشته،گفت که حرفای دوستاش غرض ورزی بوده و همش صادقانه نیست، گفت و گفت و گفت... باور؟ نکردم! شوک عجیبی بود! حرفایی که فکر میکردم فقط برای گوش منه، دستایی که فکر میکردم فقط دست منو اونجوری میگیره، بغلی که فکر میکردم توش تنها ترینم... هیچ حرمتی باقی نمونده بود... بخشیدنش رو هرگز بلد نخواهم شد...

دوستای چندین و چند سالش به یک دفعه ترکش کردن و غیر از این خیلی خوب شخصیت و منش واقعیشون رو نشون دادن، مخصوصا لالا... تصمیم دخترک رو نمیدونم، اما رابطه ی 8 ماهش با بی پروا به ف...ک رفت. ازم خواست که درکش کنم، یاد آوری کرد که وقتی شرایط بدی داشتم اون تنها کسی بوده که حامیم بوده.. راست هم میگفت اما من انقدر بزرگ منش نیستم که بهونه ی خوبی باشه که بتونم برگردم بهش...

دوشنبه دیگه با اوضاع کنار اومده بودم تقریبا! پذیرفتم! خب پیش میاد دیگه! منم کم گذاشته بودم،از نظر آرام شغلم تمام وقتم رو پر کرده بود و تلاشهایی که میکردم براش کافی نبوده، اذیت میشده از تماس نگرفتن های من و بی جواب بودن تماس هاش که البته زیاد هم نبود! خب اشکال نداشت واقعا! من کافی نبودم و کس دیگه ای توقعاتی که از من داشت رو براش براورده کرده بود، اصلا خیلیم عالی، میتونن با هم خوش و خرم باشن. اما موندن من واقعا بی معنی خواهد بود... حتی اگر تا ابد هم آرام اینو نپذیره...

جقدر نیاز داشتم به صحبت کردن، به در میون گذاشتن این اتفاقا... بدون این که قضاوت هایی که میشه روزهامو تلخ تر کنه... کاش صحبت کنین باهام...

 

 

 

   + بی پــروا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ور وراسیون!

 

امروز استنـد بای ام و فعلا خونه! بعد از مدتها بیش از حد خسته نیستم و دلم پر حرفی میخواد! :دی

+ یادم نمیاد چقدر از آرام اینجا گفتم بس که دور افتادم از نوشتن! همه چیز بینمون فوق العـاده بود اما فاصله بالاخره کار خودش رو میکنه! مخصوصا اگه یه نفر خسته شه/کم بذاره. خب من اصلا آدم شکاکی نبودم و نیستم، اما به حسم ایمان دارم. و حالا حسم؟ همه ی سیگنال های منفی علیه آرام رو گرفته و نمیتونه باهاش کنار بیاد و باورش کنه! انقدر که ممکنه رابطه ای که آرامش محض بود رو تموم کنه تا آرامش دوباره به لحظه هام برگرده! و خب آرام هیچ کاری برای درست شدن حسم نکرده! فعلا دارم صبر میکنم اما چیزی با لبریز شدن ظرفیتم فاصله ندارم... همه چیز شده مثل عصر پاییزی پاشایی جان! واقعا دیگه توی دنیا به چی اعتباره..؟

+ دانشگاه حسابی قمر در عقرب شده :دی ترم سه شروع شده و هنوز وقت نکردم و تا 20 فروردین هم فرصت رفتن به شهر دانشگاهی رو ندارم. از طرفی مرتیکه ای که اسمش رو گذاشته "کارشناس رشته" هیچ وقت جواب تلفن لعنتیش رو نمیده و حتی مجبورم کرده به مدیر گروه ریپورتش کنم بلکه به باسـن محترمش فشار بیاره و وظایفش رو انجام بده و اگه این روند رو ادامه بده بدون عذاب وجدان، به ریاست دانشگاه هم ریپورتش میکنم! خب یعنی چی آخه؟! چجوریه که من برای یه لیوان آب با مغز از صندلی مسافر میرم تو گَلی و این آقا و امثالش صبح تا شب نشستن پشت میز و خاله زنکی میکنن و تنها کاری که آن تایم و بدون کم و کاست انجام میدن ناهار خوردنه؟! والا! پایان نامه هم که ایشالا ترم بعد!

+ دلم یه عالم کتاب خوندن میخواد، کتابایی که توشون غرق شم و ساعت ها نتونم بیام بیرون... دلم انگلیسی خوندن میخواد و کلاسای زبان عصر... دلم کافه میخواد با دوستای فوق العاده و خنده های از تهِ دلِ خاص دخترونه... دلم موهای بلند قهوه ای میخواد و ناخنای مرتب و هم اندازه که هر روز کله ی صبح بعد از شستن صورتم بشینم و جونم در بیاد تا تصمیم بگیرم امروز چه رنگیشون کنم... دلم یه مایـوی جدید میخواد و استخر که انقدر شنا کنم که وقتی از آب میام بیرون غش کنم رو یکی از اون صندلی های هپلی گوشه استخر و حتی نا نداشته باشم یه لبخند کج و کوله بزنم... دلم یک عالمه جیم میخواد، که جون بکنم و نتونم دمبل رو آسون بلند کنم و مربیم غش کنه از خنده از لرزش ناخودآگاه بازوهام... دلم دستبند های رنگی میخواد و یه گردنبد با زنجیر بلند و نازک... دلم ابرو های پهن و صاف میخواد... دلم توچال میخواد و پیاده روی در حد فلج شدن... دلم کندوان رو میخواد و آش ماست تو اون هوای دیوانه ساز!... دیگه روم نمیشه بگم چی دلم میخواد خجالت

 

   + بی پــروا ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بهترین و دقیقا "بهترین" خوشیِ کاری!

:) و

 

موقع خدافظی وقتی داشتم با دونه دونه مسافـرا خدافظی میکردم، یه خانومه میاد میگه، میشه دختر من با شما عکس بندازه؟ بهش میگم بله حتما، فقط اجازه بدید به سرمهـ.ماندار بگم که با خلبـ.ان هماهنگ کنه و... میپره وسط صحبتم و میگه نه، با خلبـ.ان نه، با شما! یه لحظه برق از سرم میپره که چجوری بهش نه بگم که دل دخترکش نشکنه و تا میام توضیح بدم که قوانیـن این اجازه رو به من نمیده، سر مهـ.ماندار که اون طرفتر جریان رو فهمیده به خانومه میگه صبر کنید همسفـرهاتون پیاده شن که همکارم بیاد اون سمت و باهاتون عکس بندازه! خانومه انقدر ذوق میکنه که همونجوری یهویی عکس رو که احتمالا من یه جور منگ حواسم هم به مسافـرای دیگس هم دنبال یه ژست مناسب میگردم و دخترش که نوک پنجه پاش وایساده و سعی میکنه حسابی بچسبه بهم، میگیره!! و بعدش دخترک کوچولو با اون روسری رنگ رنگی و چادرش شروع میکنه به تند تند بوسیدن دستم و میگه که شما خیلی خوشبو و خوشکلین، دوست دارم مثل شما شم! همینجوری که از خجالت و ذوق مرگی داشتم میمردم، میبوسمش و میگم دخترک فوق العاده، سعی کن بهترین باشی و همیشه از تهِ دلت واقعی بخندی...

چند روز از عصر 6امین روز اسفند و پرواز بندر و اون اتفاق ساده گذشته.. اما هنوز یه خوشحالی عمیق توی قلبم و یه حس فوق العاده رو دست چپم، باقی مونده :)

 

   + بی پــروا ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه همچین شغلی!

 

+ کپتین از کاکپیت اومده بیرون که به مسافر وی آی پی که از مدیرای ارشد شرکت هم هست خوش آمد بگه، یکی از مسافرا یه آقای میان سال بود و همون موقع بردینگ گفته بود که فرست رایدر هست، با چشمایی که ازش وحشت میباره صدام میزنه و میگه: خانووووم.. خلبان اومده بیرون یهو فرمون نچرخه بریم یه جای دیگه! دخترم فرودگاه منتظرمه ها!

+ یه آقای میانسال با دست چراغای شهر زیر پامون رو نشون میده و با لحجه ی بامزه ش میگه: خانم جان میگه این چراغا رو ببین.. مگه تهران نیست؟ به آقای خلبان بگو رد کردیم که!!

میدونین، من مسافرا رو خیلی دوست دارم. حتی اون دسته مسافرای بی درک و متوقع که حتی حواسشون نیست هدفشون از سفر با ما سفره یا چی! حتی اونا که هر نوع تاخیری رو صد در صد گناه مهـ.مانـ.دار میدونن و هر لفظی به کار میبرن یا اونا که چند ثانیه قبل از تیــک آف وقتی به زور و با عجله خودم رو به صندلیم میرسونم ازم آب میخوان و وقتی میگم الان معذورم طلبکارانه نگاهم میکنن! کلا از معاشرت با آدما لذت میبرم و اعتراف میکنم تو کار از اکثر همکارام فراریم!

از همون 21ام دی، که اولین پـ.روازم رو به عنوان آبزرور رفتم و بعدش 25 ام و بعد هم 28ام که چک شدم و از 29ام مهـ.ماندار اکتیو بودم، دوست داشتم بنویسم و ثبت کنم اتفاقای دوست داشتنیش رو. اما حتی همین الان هم باورم نمیشه که بیش از یک ماه گذشته و حتی وقت نکردن در حد یک خط بنویسم! شاید تا چند روز دیگه یه پست گنده گذاشتم از روزهایی که گذشت!

دلم تنگ شده واسه همه چیز این دنیای دوست داشتیم...

 

   + بی پــروا ; ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از معضلات خل خلانه!

 

* شنیدی میگن مردا عاشق که میشن شاعر میشن؟

شروع میکنه به خوندن و وقتی تموم میشه، شیطونی میکنم و میگم حافظا! میخنده و میگه آراما! اون روی پیرزنیم میاد بالا و شروع میکنم غر زدن...

+ همش تقصیر مامانه دیگه، وگرنه منم برای تو شعر میگفتم! اما الان شعرم برات بگم آخرش نمیتونم بگم بی پروا آ که! به اسمم نمیاد اصلا! تازه میم پذیر هم نیست!

* عزیزم شما که نباید شعر بگی، شما باید باشی که من تا بی نهایت شاعر بمونم... اما این میم پذیر نبودن اسمت منم خیلی درگیر کرده! انقدرم اسمتُ مال خودت کردی که اسم دیگه ای بهت نمیاد! چیکار کنیم حالا؟!

 

 

 

+ میلو، عزیزم هر چی گشتم نتونستم جایی برای کامنت پیدا کنم... اما میخوام بدونی که در مورد کامنتات کاملا باهات هم حسم...

   + بی پــروا ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از خل خلی هایم!

 

یکی از عادت هام، که احتمالا اگر یه غریبه ببینه به عقلم شک میکنه و سریع گوشی رو برمیداره و زنگ میزنه امین آباد، حرف زدن با غذا و بدنمه!

خب تمام خوراکی های مورد علاقه ی من پر کالری هستن! مثلا من عادت دارم شیر کاکائو رو اینجوری درست کنم که از 3 تا قاشق پودر کاکائو و 3 تا قاشق ناتلا تشکیل شده باشه! بعد تازه بدون اینکه دلمُ بزنه، با کیک شکلاتی یا برانی بخورمش! خب خداییش شما باشین عذاب وجدان و اینا به خل خلی نمیندازتتون که به شیر کاکائو جان توضیح بدین که ببین عزیزم، شما هم با شکلات تلخ فرقی نداری که، وارد بدنم که شدی خودتُ چربی سوز معرفی کن و بعدشم بگو کلی هم نشاط آوری اصلا! بعد بدن جان شما هم گوش میدی که؟ این بنده خدا که میخوام نوش جانم کنم کالری که نداره هیچ، تازه اصلا کالری منفی هم داره! من به شما پیشنهاد میکنم اصلا به عنوان وُرک ات ثبتش کن! والا! یا فکر کن من یک ساعت طناب زدم! تازه بد نیست یکم هم پاها رو کشیده تر کنی!

تازه وقتایی که میرم سراغ سس مایونز که داستانیه! دسر و اینا هم همینطور! با نوشابه که جریان داشتم که آخر مجبور شدم کلا ترکش کنم!

این جور وقتا اطرافیانم که چشماشون از حدقه میزنه بیرون، فکر کنم بعد از انتشار این پست کلا بی دوست مجازی شم! پرشین هم مسـدودم میکنه! ای بابا! بی پروایی هم دردسری شده ها...!

 

 

 

   + بی پــروا ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یافتنمان هنر نبود...

 

آشناییمون از یه دوست مشترک بود! لالا! هم دانشگاهیِ من و دوست خیلی قدیمیِ آرام.

خب اولش که من انقد تو باغ نبودم که حتی نمیدونستم این آدم وجود داره!

یه روز که داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم لالا منو به یه گروه تو لایـ.ـن اینـوایت کرد! چند وقتی گذشته بود که یه آقایی یه شعر، از اینا که در وصف رخ یاره خصوصی برام فرستاد و این اتفاق چند باری تکرار شد تا من متوجه شدم که این آقاهه یکی از اعضای همون گروهه...! خب من اون موقع به شدت درگیر استرس مراحل اولیه مصاحـبه و اسـ.ـتخدام بودم و چیز زیادی تو ذهنم نمونده ولی تو همون روزای جام جهانی و اینا بود که همون آقاهه خیلی یهویی ازم پرسید که منم تیم مورد علاقم ایـتالیاس آیا؟! و به همین بهونه سر صحبت باز شد و بعدترش هم لالا گفت که آقاهه ازش خواسته با من صحبت کنه و اینها... خب من اصلا موقعیت وارد رابطه شدن رو نداشتم! اون آقاهه هم قبول کرد. اما همش حضور داشت و پیگیر کارام بود! تا اینکه من گیر مصاحبه حـراسـت افتادم! آقاهه هم شمارمُ خواست که تماس بگیره و راهنماییم کنه! یکم که خودم رو جمع و جور کردم دیدم درست زمانی که تو مسخره ترین روزای زندگیم بودم، همون موقع که فکر میکردم مصاحبـه رو بخاطر بلد نبودن اذا.ن رد میشم، روزای بلاتکلیفی و درگیری های دانشگاه خلم کرده بود این آقاهه همینجوری فقط بود که آرومم کنه!

یکی از روزای مرداد بود... احتمالا 15اُم! دیدم با یه مانتوی راحت گل گلی و شلوار جین و رانینگ، تو یه کافه نشستم رو به روی همون آقاهه و دارم به این فکر میکنم که منم مثل این آقاهه که میگه باورش نمیشه که بی پروا رو به روش نشسته و خیلی هیجان زده س خوشحالم یا نه! خب راستش نبودم! اصلا دلم رابـطه نمیخواست! اونم با این آقاهه و کلی فاصله ی مکانی!

زمان برد و آخر کسی که تو یکی از سخت ترین برهه های زندگیم کنارم بود...صبح تا شب انقدر غرغرامُ گوش میکرد تا بی هوش شم... که هر وقت چیزی خوب پیش نمیرفت یا قضیه ای دلمُ میشکست یا اصلا دلم الکی و بی دلیل میگرفت... تنها کسی که میدونستم همیشه هست تا بهم گوش بده و آرومم کنه و حتی از کیلومتر ها فاصله ازم حمایت کنه همین آقاهه س که حالا شده آرام هر لحظه ام :)

- قبل نوشتن این پست، یه پست خدافظی نوشته بودم و درست موقعی که اومدم انتشار رو بزنم پشیمون شدم و پاکش کردم! بعد حتی گوشیمُ برداشتم و خواستم با یه مسج با آرام خدافظی کنم! عین این دختر بچه های 12 ساله! بجاش مسج دادم که دارم میرم بیرون !! این خل بازیا یعنی باز زیادی جونِ خودمُ دارم در میارم و باید یکم با خودم مهربون تر باشم و مهمتر اینکه ناشکر نباشم!

 

   + بی پــروا ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

همینجوری

 

یهو دلم نوشتن خواست! از چی؟ نمیدونم! فقط دلم خواست باز این صفحه ی سفید مال من شه... اما نه اتفاق خاصی افتاده نه قراره بیوفته! حتی حرف خاصی هم ندارم!

همچنان استندبایم و روزامُ با باشگاه و درس خوندنای زورکی پر میکنم که فکرای گودزیلایی نیان سراغم! آخه بیکار که میمونم واقعا خطرناک میشم!

چند وقته که تو فکر یه وبلاگ جدیدم، یه وبلاگ دو نفره! البته اینکه زیاد از همراهی "آرام" مطمئن نیستم و مدت هاست تو نوشتن افتضاح شدم، باعث میشه از فکرش بیام بیرون..!

به طرز عجیبی دل تنگ دوستای مجازیمم... حتی اونایی که دلمُ شکستن و از اینجا بودنم بیزارم کردن... کاش دوباره برگرده روزای پیش هم بودنمون...

 

   + بی پــروا ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

^_^

 

کارام که تو هـ.واپیـ.مایی کـ.شـوری تموم شد و نشستم تو تاکسی که برگردم خونه، بعد از این که یه نفس راحت کشیدم، با خودم فکر کردم که دیگه وقتشه که یه جایزه ی درست حسابی به خودم بدم! نمیدونم چرا، اما همش این حسُ  دارم که مسیری که پا توش گذاشتم، کم از شـق القـمر نداره و واقعا لایق یه تشویق درست حسابی هستم! اولش گفتم چطوره یه تیپ جدید به خودم هدیه بدم، بعد دیدم تیپ جدید خواه نا خواه پیش خواهد آمد و اصلا هیجان انگیز نیست! خلاصه تو کل مسیر داشتم با خودشیفتگیِ تمام به سورپرایز کردن خودم فکر میکردم که تو شلوغیای میـدون صـ.نـعت چشمم خورد به یه آقایی که با یه کوله ی گنده و تیپ اسپرت جذابش میدوید!

بله، اورکا :دی، پیدا کردن یه تایم خالی و شروع دوباره باشگاه بهترین انتخابیه که خر ذوقم میکنه ^_^ تا رسیدم خونه، یه شلوار و تاپ انداختم تو کیفمُ بی تفاوت به وسواسای لوسم باشگاه نزدیک خونه ثبتنام کردم!

درسته که الان بازوهای ضعیفم دارن منهدم میشن بابت فشار زیادی که باید از امروز تحمل کنن و کلا جون تکون خوردن ندارم. اما کلی خوشحالم و پر از حس های مثبت ^_^

مرسی خودم جان :) مرسی خدای مهربونم :-*

 

 

   + بی پــروا ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یه ذره انسانیت...

 

داشتم موهامُ رنگ میکردم که دسته نازک از موهای پر از رنگم افتاد درست وسط چشمم. حس کردم دارم کور میشم. برای چند ثانیه در حد مرگ سوختم و بعد گریه امونم رو برید... نه برای سوزش چشمم، برای اون دخترکی که الان رو تخت بیمارستان حتما با تک تک سلولاش از کنار هم قرار گرفتن الف سین ی دال منزجره...

خدا بهش صبر و آرامش بده و به باعث و بانیش عقل سالم...

 

   + بی پــروا ; ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

از اولین ها

دیلی و :) و

 

مثل مزه ی اولین حقوق واقعی :)

حسِ جالبی بود وقتی نیلا، مهربون ترین همکاار دنیا، خبرشُ بهم داد...

 

   + بی پــروا ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

با تو موزیک و زندگی میرسن به معاشـقه

 

از دانشگاه که میرسم انقد خسته وکوفته م که فقط غش میکنم رو تختم! با این که 4 روز از جراحی دندون عقلم گذشته اما هنوز خلم میکنه از درد! فکر زیاد شدن غیبتام و استادای بد قلق روانمُ پاک کرده! پا میشم و ژلوفن و نوافن و مفنامیک اسید رو با هم میرم بالا! میخوام به لباس خواب گرم بپوشم و برم تو تختم که مسج میاد...

خستگیت در رفت؟ چیکار کنیم؟ :)

چکار کنیم؟ :)

خب بریم بیـرون دیگه (; به من بگو کی دم خونتون باشم. نیم ساعت دیگه خوبه؟ :دی

نمیفهمم چجوری، اما مثل یه آدم آهنی صورتمُ میشورم و شروع میکنم به آرایش و بدون ثانیه ای فکر یه تایت، با کت مورد علاقم و روسری مشکیه سرهم میکنم و صدای زنگ گوشیم یعنی باید بدوام پایین... یعنی باز اون بوی آشنا، باز اون دستهای مطمئن، قدم زدنایی که هیچ وقت ازش سیر نمیشیم، یعنی تموم شدن دل تنگی ای که هنوز به 24 ساعت هم نرسیده، یعنی کلی آرامش و خنده های واقعی...

اعتراف میکنم که اون اوایل این رابطه و آرام (آرام تنها اسمیه که وقتی تو ذهنم تصورش میکنم برازندشه!) برام هیچ جایگاهی و نداشت و حتی حواسم به جاهای دیگه هم بود! الان اما با این که بعضی چیزا برام حرص آوره، باقی خصوصیات آرام انقدر خواستنی هستن که پابندش شدم. بیشتر از لیاقتم دوسم داره و فکر میکنم این علاقه یک طرفه نیست...

 

   + بی پــروا ; ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()
← صفحه بعد